کما

هدف اینه که هرکی به زبون خودش حتی یه بار برای سلامتیش دعا کنه...

سمیه در خواب..(پست ثابت :دوستان عزیز، خبرهای جدید در پستهای بعدیه)

 

بچه ها این سمیه ی مهربون ماست....

این عکس و این نگاهش دلم رو به درد میاره..

عزیزی که نزدیک 2ساله از ما کمی فاصله گرفته...

و طاقت ما رو طاق کرده...

کسیکه خدا کمکش کرده تا الان پیش ما بمونه...چون دکترها بعد از تصادفش

حرفای ناامیدکننده ای زده بودن....

سمیه همیشه دغدغه ی یه زندگی آروم و یه کار مناسب رو داشت

و همیشه میگفت من نمیخوام منتظر سرنوشت بمونم و همیشه

برای تغیییر وضعیتش تلاش میکرد...بعد از مدتها که برا گرفتن مجوز بیمه صبر کرده بود

تو اون روز لعنتی(27 تیر ماه ) برا کار از خونه بیرون زد و درحالیکه عابر بود با ماشین تصادف کرد...

و سرش ضربه ی بدی خورد....دکترها به موندنش امید نداشتن..

اما خدا خواست و الان سمیه تو یه خواب سنگین و بادرد زیاد هنوز کنار ماست..

روزی که برا اولین بار به ملاقاتش رفتم باورم نمی شد

از دور میدیدمش که بی حرکت خوابیده بود...

و وقتی بعد از مدتی بخاطر فاصله ی زیاد به دیدنش رفتم

و تن ضعیفش رو دیدم از همه چیز این دنیا ترسیدم...

خیلی تلاش کردم تا یه لحظه چشماشو باز کنه ..لحظه ی دردناکی بود

بمن توصیه کرده بودن که گریه نکنم واز خاطرات خوب براش تعریف کنم برا تقویت روحیه اش

ومن بهترین خاطراتمون رو با بغض خفه کننده و اشکهایی که آروم میریختن

مرور میکردم...مگه میشد اون وضع رو دید و اشک نریخت...

بچه ها

خواهش میکنم براش دعا کنید

امیدوارم به دعای شما هر روز بهتر بشه و از این وضعیت بیرون بیاد..

 

سمیه جان خیلی منتظر موندم که کار به اینجا نکشه که بخوام بی صدا باهات حرف بزنم..

خیلی منتظر موندم تا این خبر رو بشنوم که سمیه چشماشو باز کرده

 تا بچسبم به سقف ، از خوشحالی...

تا اشک بریزم اینبــــــــــــــــــــــار از خوشحالی.....

اما نشد که نشد...چند ماه هم رد کردی عزیزم...

ولی من به این امید که یه روز پا میشی و این روزای سختی که به ما گذشت

و میخونی برات می نویسم

این وب فقط برای توئه...به این امید ساختمش که خودت ادامه ش بدی...

دیگه طاقت ندارم ...پاشـــــــــــــو سمیه...!!!

هر روز و هر لحظه جلوی چشمامی ...

حتی لحظه ای که  خیلی شادم...از خودم خجالت میکشم وقتی یاد وضعیت تو میفتم...

از اینکه کاری از دستم بر نمیاد جز صلوات فرستادن برا سلامتیت خجالت میکشم...

تو فقط بگو نمی ری...

بازم میام پیشت ..ازین به بعد یه خونه مجازی ساختم که بیام

 و حضورت رو حس کنم...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391ساعت 10:1  توسط آوا  | 

کما 829

کما829( جمعه 2 آبان 93)

سلام به خدای مهربون

سلام به دوستان همراه ....

انگار خدا هم میخاد سمیه خوب شه ...این فکر بهم آرامش خیال میده ....

خبری که دیروز از سمیه بهم رسید این بود که :

خدا رو شکر "عفونت ها و مایع از مغز  "سمیه جون خودبخود خارج شده و در حال حاضر حالش خوبه ..

خدایا متشکرم ....

همین که یه بار دیگه تو اتاق عمل نرفت جای شکرش باقیه ..

ممنون دوستان از دعای شما ....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم آبان 1393ساعت 14:33  توسط آوا  | 

کما813( چهارشنبه 16 مهر 93)

کما 813

خدای من سلام

سلام به همه ی معجزه هایی که در پیش داری ...

سلام به همه ی امیدواریها و انرژیهای مثبتی که در چهار گوشه ی دنیایت گسترده ای ....

به تمام تلاشی که در لبخندهای گاه و بیگاه سمیه میگنجانی تا تو را همواره شکر کنیم ...

سلام دوستان خوب من و سمیه ...شرمنده که مدته زیادی بود که ننوشتم ..

وقتی میشمردم تا به 813 رسیدم ...بیشتر شرمنده ی چشمای منتظر شما شدم ...

من یکشنبه ظهر 13 مهر با هزار امید به دیدن سمیه رفتم ...وارد اتاقش شدم و بعد یه سلام کشدار

لبخند سمیه رو دیدم ...دلم تازه گرم شده بود از این همه روحیه تو این همه مشکلاتش..

مامانه سمیه مثله همیشه چشمش پر اشک شد ..

به گفته ی خودش دیدنه ما اونو یاد روزای گذشته میندازه ..

بعد از سمیه و وضعیتش گفت ...اینکه چند روز پیش بعد این مدتی که حال عمومیش در کل خوب بود ،

چند روزی تب میکنه ...علتش سرماخوردگی نبود به گفته ی دکتر ...و چند روز بعد روی پیشونیش

ورم میکنه و قرمز میشه ...و متاسفانه دوباره این عفونت مثله اینکه دست از سر سمیه برنداشته و

باعثه یه سوراخ رو پیشونیش میشه ...و کلی عفونت ازش به مدت 2 روز خارج میشه...

قبل از این هم پرونده ی سمیه جون توسط آشوغ عزیز پیش پرفسور سمیعی برده شده بوده و نظرشون

درباره ی وضعیت سمیه این بوده که به دلیل عمل های متعدد، مغز خیلی آسیب دیده و نیاز به معجزه س..

از قرار بابته این عفونت مجدد ، به احتمال زیاد عمل میشه ..

این هشتمین باره که سمیه قرار زیر تیغ جراحی بره ..

خدایا هنوز منتظری ؟منتظر چه اتفاقی هستی ...؟

سمیه که بعد ازهفت بار عمل و بیهوشی و مشکلاته بعدش ...هنوز برای دلگرمی ما لبخند میزنه !

خدایا کی میشه تو هم به سمیه یه لبخند کوچولو بزنی ؟ باور کن با لبخند تو به زندگیه سمیه همه چی حله ...

در کل روزیکه سمیه رو دیدم بارها به حرفای ما و شوخیهای من و مامانش لبخند زد

و حالش خوب بود اما حیف که ....امیدوارم خدا کمکش کنه...باز هم...

بچه ها متاسفم که بعد این مدت این خبری بود که نوشتم ..

اما بازم براش دعا کنید ...

برای تمام تلاشهای مادرش..برای دل مادرش ،

که خدا سمیه رو بهش برگردونه ..ممنونم ازتون ...

تا خبرهای بعد ..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 14:51  توسط آوا  | 

کما762( دوشنبه 27 مرداد)

کما 762

سلام به سمیه ی خندونم ....

بچه ها خلاصه باز قسمت شد رفتم دیدن سمیه ...روز شنبه حدودای ساعت 7

رو تختش دراز کشیده بود ..مثل تمام اون 762 روز ....

یه هندزفری تو گوشش و آروم دراز کشیده بود ..چشماش باز بود به روبرو ..

رفتم کنارش سرمو آوردم پایین تر و سلام کردمو دستشو گرفتم ...مثل همیشه ...

سرشو برگردوند طرفم با یکم ته لبخند ...این حرکتش خیلی بهم امید تازه میده ...

باباش اومد و یکم احوالپرسی کرد و ما رو تنها گذاشت .....

منم تا میتونستم پشت هم حرف زدم ....آخه وقتایی که مامان سمیه هست بیشتر

با مامانش راجع به سمیه و چیزای دیگه حرف میزنیم .خلاصه ...

سعی کردم از قدیم و جدید هر چی میاد تو ذهنم بگم ....سعی کردم بخندونمش ....

در ضمن گفتم که خیلی از دوستای جدیدش هم برای سلامتیش دعا میکنن:-)

تو این فاصله ی تقریبا 45 دقیقه ای که پیش سمیه جون بودم دوبار یه لبخند حسابی زد

و منم از حرکتش که قشنگ میفهمه حرفامو خندیدم ...بلند خندیدم ...

یه بار داشتم میگفتم بهش که سمیه جون فک نکنی یه وقت اگر دیر بهت سر میزنم

فراموشت کردم...( اینو اینجا براش مینوشتم ولی نشده بود که زیر گوشش بگم)

گاهی وقتا نمیشه .....ینی روحم تازه شد وقتی لبخندشو دیدم ..

خیلی وقتا دهنشو تکون میداد مثله حالته حرف زدن ولی هیچ صدایی نمیومد ..

منم پشت هم حرف میزدم بدون گرفتن جواب ...

یه بارم از قصد رفتم زیر گوشش یه چیزی گفتم بهشو خندیدم ....

مثله حالت خرناس کشیدن یه صدایی ازش در اومد..

منم جدی شدم بهش گفتم قربونه عکس العملت:-ه

یهو خندید ...اینبار خیلی لبخندش قشنگ تر بود ..

ینی قشنگ یاد روزایی افتادم که با هم شوخی میکردیم

یا همو ضایع میکردیم و میخندیدیم....اونروز ارتباط خیلی خوبی داشتیم ...

ینی او دو تا لبخند قشنگش خیلی حالمو خوب کرد ..:-)

کاش این قرصا میذاشت که هوشیار تر باشی ....

ازت قول گرفتم که سعی کنی زودتر خوب شی...

سعی تو بکن رفیق ...خدا به همراهت ...

+ بابای سمیه که میگفت وضعیت تغییری نکرده ...اما امیدوارم همینجوری نمونه به یاری حق..

+ در ضمن یکی از دوستای گلمون چند روز پیش میگفت ختم 1000 بار سوره ی مزمل

که کوتاه هم هست به شفای مریض کمک میکنه..

هر کس تونست به سهم خودش هر چقدر تونست وقت کرد برا سمیه جون بخونه ....

ممنون میشم

﴿ سورة المزمل - سورة ٧٣ - تعداد آیات ٢٠ ﴾

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم

یَا أَیُّهَا الْمُزَّمِّلُ ﴿١﴾ قُمِ اللَّیْلَ إِلا قَلِیلا ﴿٢﴾ نِصْفَهُ أَوِ انْقُصْ مِنْهُ قَلِیلا ﴿٣﴾ أَوْ زِدْ عَلَیْهِ وَرَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلا ﴿٤﴾ إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلا ثَقِیلا ﴿٥﴾ إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْئًا وَأَقْوَمُ قِیلا ﴿٦﴾ إِنَّ لَکَ فِی اَلنَّهَارِ سَبْحًا طَوِیلا ﴿٧﴾ وَاذْکُرِ اسْمَ رَبِّکَ وَتَبَتَّلْ إِلَیْهِ تَبْتِیلا ﴿٨﴾ رَبُّ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ لا إِلَهَ إِلا هُوَ فَاتَّخِذْهُ وَکِیلا ﴿٩﴾ وَاصْبِرْ عَلَى مَا یَقُولُونَ وَاهْجُرْهُمْ هَجْرًا جَمِیلا ﴿١٠﴾ وَذَرْنِی وَالْمُکَذِّبِینَ أُولِی النَّعْمَةِ وَمَهِّلْهُمْ قَلِیلا ﴿١١﴾ إِنَّ لَدَیْنَا أَنْکَالا وَجَحِیمًا ﴿١٢﴾ وَطَعَامًا ذَا غُصَّةٍ وَعَذَابًا أَلِیمًا ﴿١٣﴾ یَوْمَ تَرْجُفُ الأرْضُ وَالْجِبَالُ وَکَانَتِ الْجِبَالُ کَثِیبًا مَهِیلا ﴿١٤﴾ إِنَّا أَرْسَلْنَا إِلَیْکُمْ رَسُولا شَاهِدًا عَلَیْکُمْ کَمَا أَرْسَلْنَا إِلَى فِرْعَوْنَ رَسُولا ﴿١٥﴾ فَعَصَى فِرْعَوْنُ الرَّسُولَ فَأَخَذْنَاهُ أَخْذًا وَبِیلا ﴿١٦﴾ فَکَیْفَ تَتَّقُونَ إِنْ کَفَرْتُمْ یَوْمًا یَجْعَلُ الْوِلْدَانَ شِیبًا ﴿١٧﴾ السَّمَاءُ مُنْفَطِرٌ بِهِ کَانَ وَعْدُهُ مَفْعُولا ﴿١٨﴾ إِنَّ هَذِهِ تَذْکِرَةٌ فَمَنْ شَاءَ اتَّخَذَ إِلَى رَبِّهِ سَبِیلا ﴿١٩﴾ إِنَّ رَبَّکَ یَعْلَمُ أَنَّکَ تَقُومُ أَدْنَى مِنْ ثُلُثَیِ اللَّیْلِ وَنِصْفَهُ وَثُلُثَهُ وَطَائِفَةٌ مِنَ الَّذِینَ مَعَکَ وَاللَّهُ یُقَدِّرُ اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ عَلِمَ أَنْ لَنْ تُحْصُوهُ فَتَابَ عَلَیْکُمْ فَاقْرَءُوا مَا تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ عَلِمَ أَنْ سَیَکُونُ مِنْکُمْ مَرْضَى وَآخَرُونَ یَضْرِبُونَ فِی الأرْضِ یَبْتَغُونَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ وَآخَرُونَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَاقْرَءُوا مَا تَیَسَّرَ مِنْهُ وَأَقِیمُوا الصَّلاةَ وَآتُوا الزَّکَاةَ وَأَقْرِضُوا اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا وَمَا تُقَدِّمُوا لأنْفُسِکُمْ مِنْ خَیْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللَّهِ هُوَ خَیْرًا وَأَعْظَمَ أَجْرًا وَاسْتَغْفِرُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ ﴿٢٠﴾

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393ساعت 16:11  توسط آوا  | 

کما755( دوشنبه 20مرداد)

کما755

سلام به سمیه عزیزم ...در اینکه نمی نویسم ولی بیادتم شک نکن ..

سمیه هر جایی میدونی که من این روزا چقدر درگیر مشکلات اطرافیانم و خودم بودم ...

و با خستگی تمام به خونه برگشتم ..امیدوارم منو ببخشی که نشد حالی ازت بپرسم ..

تو پست بعدی بزودی ازت خبر میگرم و برا دوستامون میذارم ....

خدایا نمیخوای کاری کنی :-(

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 18:58  توسط آوا  | 

کما726(یکشنبه 22تیر93)

کما 726

سلام به خدای مهربانم

کما بوقت تو سمیه...بوقت دلتنگی برای صدای تو ....

کاش اونقدر زود، یکهو ،یکجا ،خدا بخواد ،و همه چی ازین رو به اون رو بشه که نفهمیم چی شد و چطور شد

کاش اونروز بزودی برای ما هم برسه که با هیجان به دیگران بگیم:

"یه دوست مهربون داشتیم که فقط خواست خدا بود ...معجزه شد که دوباره چشماشو باز کرد ..."

کاش تو هم موضوع همین روزهای یه برنامه مثه  ماه عسل شی ...

کاش مردم بدونن از روزهایی که تو چه عذابی کشیدی تو این دو سال ...تو و خونواده ت...

داره 2 سال میشه سمیه ..حواست هست ؟!!!!

خدایا ..خدای من ..سمیه حواسش نیست ...نمی تونه باشه...دست خودش نیست ...

اما تو که حواست هست ...تو که دستت هست ...چرا بازم منتظری ؟

منتظر چی هستی ؟منتظری که ما هیچی ...یه مادر به کجا برسه که تو دلت راضی شه ..

خدایا نکنه یه وقت .....نه نمیکنه !!! هیچوقت ......

حکمت سمیه معجزه ی توست ...قسمت سمیه تجربه ی بهترین روزهای توست...

داره کم کم میشه 2 سال ....داریم میرسیم به 27 تیر ماه 93...

خدایا دوباره نخواه که روزا رو بشمریم...نخواه.....

خدایا صدامو داری ؟.....

 

+ دیشب زنگ زدم و تلفنی جویای حال سمیه شدم ..مامانش مثل خیلی از مواقع همینو گفت :

سمیه بد نیست ..همونجوریه ....گاهی وقتا بی حاله ..گاهی وقتا سرحاله ...

خدا رو شکر مشکل خاصی نیست تا ببنیم خدا چی میخواد ...

""اللهم اشفع کل مریض .....آمین یا رب العالمین"""

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 11:24  توسط آوا  | 

کما714( سه شنبه 10 تیر 93)

کما 714

سلام به خدا و سلام به ماه خدا

سلام سمیه جون ...ماه رمضون دوباره اومد ...بازم تو خوابیدی سمیه ...

اومدم از دوستامون خواهش کنم اگه تو این ماه رمضونی

قران خوندن ..صلوات فرستادن ...نماز خوندن ..هر جا یوقت یاد خدا بودن

تو رو فراموش نکنن...حتما معجزه ی امسالمون تو خواهی بود عزیزم...

اینکه چشاتو باز کنی و هر روز که بگذره سلامتیت برگرده ...

نشد که به نیت سلامتیت ختم قرآن بذارم اینجا ...چون چند روزی نیستم که کامنت ها رو جواب بدم و

سر و سامون بدم و نمیخام شرمنده ی دوستان بشم ..

ولی میدونم اینقد دوستای بامعرفت اینجا هست که اون لحظه های خوبشون رو با تو قسمت کنن

بیاد تو و برای تو دعا کنن..:-)...ممنونم از همه شون ...

طاعاتتون قبول..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم تیر 1393ساعت 17:49  توسط آوا  | 

کما700( سه شنبه 27خرداد93)

کما 700 شد :-( 

سمیه صدامو داری ؟...

دیشب اخبار ورزشی میگفت مایکل شوماخر هم که بر اثر ضربه تو پیست اسکی رفته بود تو کما

دو روزیه بهوش اومده ..یه حسرتی اومد تو دلم .....کاش این خبر بزودی بهم برسه از طرفه تو ..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 16:25  توسط آوا  | 

کما696(جمعه 23 خرداد)

کما 696

سلام خدای مهربانم

سلام سمیه جون

شش روز گذشت از دیدنت اما فرصت اینکه بخوام بنویسم پیش نیومد .. این روزا خیلی درگیرم ...

وفقط تونستم کامنت دوستان بامعرفت رو تایید کنم ...

اما جونم برات بگه شنبه 17 خرداد برا دیدنت اومدم خونتون ...حال عمومیت خوب بود ...

ومثل همیشه با اومدنم منو مهمونه یه لبخند قشنگ کردی وقتی صدات کردم و حالت رو پرسیدم..

مامانت ازت خواست اگه حس میکنی منو دستامو فشار بدی ..دستمو فشار دادی و من رو خوشحال .. مامانت هم از هوشیاری هات برام میگفت ...و اینکه به کارایی که ازت میخواد گوش میدی و انجامشون میدی ..

من که بودم ازت خواست دستت رو بلند کنی و مشت کنی و باز کنی و اینار رو انجام دادی ... دکتر ها گفتن مغزت در حال ترمیمه اما خیلی کند پیش میره ...چون ضربه محکم بوده ...

عزیزم ما همچنان منتظریم ..

سه شب بعد خوابت رو هم دیدم ...خیلی خوب بودی ...با هم بیرون از خونه بودیم خیلی یادم نیس .. یه روسری رنگ شاد گذاشته بودی مثه همیشه خوش سلیقه ....

خوشحالم برا دیدنم حتی تو خواب وقت میذاری ..

به امید دیدار دوباره ت ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم خرداد 1393ساعت 14:38  توسط آوا  | 

کما 678( دوشنبه 5خرداد93)

کما 678

سلام سمیه جان ...

امیدوارم منو ببخشی که دیر مینویسم ولی مدیونی اگه فکر کنی فراموشت کردم

این روزا خیلی درگیر یه کارایی هستم که از نوشتنش اینجا معذورم..

چند باری هم که خواستم با مامانت تماس بگیرم بی وقت بود و هی به روز بعد موکول میکردم ...

تا اینکه دیروز مامانت زنگ زد بهم ...تو حال خودم نشسته بودم که اسمت افتاد رو گوشیم ....

یه لحظه قلبم یه حالی شد .:-).نمیدونم چرا گوشی رو برنمی داشتم ..

مکثم بابت این بود که میشه خودش زنگ زده باشه !!؟....:-)

مامانت بود ...برا احوالپرسی زنگ زده بود ...دستش درد نکنه ولی شرمنده شدم

که چرا خودم زنگ نزدم ..ولی باور کن درگیر بودم و به مامان توضیح دادم ..

خبر جدیدی که گفت منو ناراحت کرد چون هفته ی پیش بابت اینکه بعد از مشورت با دکترت

قرار بود مقداری از قرص هات رو کم کنن تا هوشیاری بیشتری به دست بیاری

ولی مثل اینکه بعد یه مدت ، یک روز دچار تشنج شدی و چن روزی درگیر بیمارستان شدی ...

خدایا این عذاب های طولانی رو نصیب هیچ بنده ای نکن ....

امیدوار بودم بعد این بی خبریه چند هفته ای ،خبر بهتری میگرفتم اما

خوبه که الان حالت خوبه و مثل هر روز آرزو میکنم

بزودی،همین الان ، همین فردا ،خبر بیدار شدنت رو بشنوم ..آمین خدای من ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم خرداد 1393ساعت 22:9  توسط آوا  | 

کما653(5شنبه 11 اردیبهشت93)

کما653

کما بوقت شب آرزوها

جایی از خواب هایم با من قرار بگذار .....دستم به بیداری ات که نمی رسد ...

امشب دعا میکنم برای همه ی کسانی که برای سمیه دعا کردن

برای خوشبختیشون..رسیدن به آرزوهاشون ..برای سلامتیشون ..برای آرامششون

امیدوارم تو این شب بزرگ سمیه هم به آرزوهاش برسه ..

آرزوهایی که 653 روزه لبه طاقچه ی اتاق سمیه ، گوشه ی لبخندش تو قاب عکس

خاک میخوره ....

برای لبخندهای از ته دلش ، برای خوشبختیش برای خوشبختیم برای خوشبختیتون دعا میکنم..

امشب خوشحالم چون خدا گفته بیا آرزو کن تا من برآورده کنم ...

به امیدش و بیاریش....



+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393ساعت 16:1  توسط آوا  | 

کما 642(یکشنبه 31 فروردین 92)

کما 642

مادرم را هیچ وقت ندیدم که پرواز کند؛

زیرا به پایش؛

من را بسته بود؛

پدرم را؛

و همه ی زندگیش را ...

این شعر تقدیم به مادرم ...و مادر تو سمیه جان ...و همه ی مادرهایی

که همه ی زندگیشون رو وقف وجود ما و بودن ما کردن ...

روزت مبارک مادر

+ لازمه یه خسته نباشید هم از همین جا بگم به مادرت سمیه جون

تا جاییکه یادمه از حرفات ،مادرت درد زیاد داشت اما بادیدن دردهای تو

هیچوقت از درد خودش نگفت...

+ روز زن و روز مادر رو به همه ی دوستانم تبریک میگم ..


+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 10:11  توسط آوا  | 

کما630(سه شنبه 19 فروردین 1393)

کما 630 ....19 فروردین 1393

سلام سمیه جان

سلام به روزهای جدید ..امیدهای جدید ...تو سال جدید ....

آخرین باری که دیدمت 16 فروردین سال جدید بود ...اولش بیدار بودی و لبخند رو لب دیدمت ..

اسمم و گفتم و گفتم منو میشناسی؟ خیلی آروم سر تکون دادی که ینی آره

حرف میزدم و سرمو چرخوندم تو هم چشمات رو گردوندی سمتم ...میخواستم ببینم چقد راست میگی :-)

خیلی خوشحال شدم ..گرچه چند دقیقه بعد کم کم دوباره خوابت گرفت و خوابیدی ....

با هر صدای کوچیکی چشمات باز میشد و آروم بسته میشد ...

مامانت مثه همیشه بالا سرت همراه دخترخاله ت بودن ....

قبل از دیدنت روز یازدهم عید زنگ زدم حالت و بپرسم بیام دیدنت که سونیاجون جواب داد و

گفت خونه مامان بزرگتی ....واز یه سری مشکلاتی که تو عید داشتی بهم گفت ...

از مامانت جویا شده بودم تلفنی دوباره که مثه همون روز با یه ذوق و هیجانه خاصی برام دوباره

توضیح میداد ..اولین بار بود بعد این مدت که تو کما بودی خیلی خیلی امیدوارتر از قبل

و خوشحال تر از قبل برام ازت حرف زد ...مامانت میگفت :

نزدیک عید لوله ای که بوسیله ی اون تغذیه میکردی خراب شده بود و غذا توش گیر میکرد

متاسفانه خیلی بهت سخت گذشت تا اینکه تو بیمارستان آریا رشت برات لوله رو تعویض کردن

اما لوله ای که گذاشتن مخصوص تغذیه نبود با وجود اینکه خونواده ت خیلی تاکید کرده بودن که

بهترین نوع لوله رو استفاده کنن اما بازم نمیدونم چرا بعضی دکترها سهل انگاری میکنن...

خلاصه عید بود و تعطیلات و دکترها پیدا نبودن ...چند روز بهمون سختی و گاهی بدون غذای کافی

برات گذشت تا اینکه به تهران آوردنت و دوباره لوله جدید گذاشتن ...

مامانت میگفت دوروز بهت داروهای مخصوصت رو نداده بودن

داروهای مخصوص مغز و اعصاب و اینا رو ...که باید استفاده میکردی

ولی بهرحال ندادنش هم تغییراته مثبتی برات داشت و مث اینکه هوشیاریت و

عکس العملهات اونقد بالا بود که مامانت میگفت فک میکردم الانه که سمیه حرف بزنه ...

اون روز همه رو میشناختی ...به حرفاشون و سوالهاشون با سر و حرکت دستت جواب میدادی

کارایی رو که ازت میخواستن با حرکاتت نشون میدادی ....

حتی اسم کسایی رو برعکس میگفتن و تو تایید نمیکردی

و با گفتن اسم درستشون سرت رو به نشونه تایید تکون میدادی ..

خوشحالم که وقتی اسم منم بردن منو یادت بود ...حتی اسم همسرم رو هم یادت بود ...

شنیدن این جملات از مامانت یه دنیا برام ارزش داشت سمیه یه دنیا ....اینکه اینقد

خوب مقاومت کردی و برا خوشحال کردنمون حتی تو اون حال تلاش میکنی برام ارزش داره ....

ولی با شروع اون داروها ، که مصرفش از نظر دکتر برات ضروریه دوباره

حالت خواب آلودگی بهت دست میده بیشتر و هوشیاریت انگار کمتر میشه ..

خیلی دنباله اون روز خیلی نزدیکم که خدا بخواد و همه چی تو سال جدید

برات به بهترین حالت رقم بخوره ...

خیلی دنباله اون روزه خیلی نزدیکم که داد بزنم و از خدا بابت

وجود سلامت تو، شکرش رو بجا بیارم .....

به امید همون روز خیلی نزدیک ...به امید خبرهای خوش از تو رفیق ...


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 13:17  توسط آوا  | 

کما 605(یکشنبه 25 اسفند)

کما 605


کما به وقت سال تحویل

دلم میخواست جملاتم رنگه دیگه ای داشت .....رنگ و بوی سلامتی ...

سلامتی تو سمیه جان ...

باز هم تکرار جملاته سال قبل همین موقع ...

جای خالیه لبخند و هیجان و شور و حال تو برای چیدمان سفره ی هفت سین ..

برای خرید سنبل های سر سفره ...

کاش امسال این موقع آرزوهایم برای تو برآورده شده بود ....

اما هنوز هم دعا میکنم تا لحظه ی سال تحویل 93خبر خوش سلامتت رو بشنوم ...

سمیه جان با یک دنیا آرزوهای زیبا برای تو ، آخرین پست وب کما رو

در سال 92به پایان میبرم .....

به امید روزهای خوش ....

 

+یک دنیا آرزوهای خوب در سال جدید  برای تمام دوستانی که به وب سمیه

سر زدن و براش از خدا سلامتی خواستن..

+ در طول عید و تعطیلات اگه نتونستم کامنت های شما رو جواب بدم و یا تایید کنم منو ببخشید

چون امکانش شاید برام فراهم نشه ...ولی از همه تون بابت محبت هاتون ممنونم ..

و در اولین فرصت که پیش اومد کامنت ها رو تایید میکنم ..

پیشاپش سال نو رو به همه تون تبریک میگم و براتون آرزوی

سلامت و سعادت میکنم ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 13:47  توسط آوا  | 

کما595(پنج شنبه 15 اسفند 92)

کما 595

کما به وقت تولد تو سمیه جان

عزیزم ...برات بهترین ...بهترین بهترین لحظه رو همین الان از خدا میخوام ...

برات سالم ترین جسم ...زیباترین حرف ...مشتاق ترین نگاه ...رو همین الان از خدا میخوام ....

تولد دوباره ت رو از طرف خودم و همه ی دوستانی که اینجا باهات آشنا شدن بهت تبریک میگم



کما از چی بگه سمیه ..از اینکه  یکسال منتظر همچین روزی بود که لبخند تو رو ببینه ولی بازم نشد ..

ما بازم کنارتیم ...برات دعا میکنیم ..از خدا میخوایم ...انشالله همین امشب

یه زندگی پر از سلامتی ...شادی ...بهت هدیه کنه ...آمین یا رب العالمین


بیاد زیباترین لبخندت ....تولدت مبارک رفیق

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 0:20  توسط آوا  | 

کما 592( دوشنبه 12اسفند)

کما 592


این گلها تقدیم به تو عزیزم ...

این روزا  تولد دوباره ی طبیعته ....

همه این روزا میگذره و هی میگذره ....اما ....بی.............

+ خدا رو قسم میدم به تموم دستهای دعای رو به آسمون که

تا به تحویل سال نرسیده خبر سلامتیت رو شکوفه ها ی خوش خبر فریاد بزنن....

و از تازگی و طراوت و سلامت جسمت خبر بدن .. ومن مثل همون شکوفه زیباتر از همیشه ببینمت..

آمین یا رب العالمین


+ سمیه جون تو آخرین خوابی که ازت دو هفته پیش دیدم 2 تا هدیه بهم دادی ..

اونقدر اون خواب برام واقعی بود که وقتی بیدار شدم باور نکردم فقط یه خواب بود....

اگه اون خواب تو اون شرایط تعبیر میشد (اون موقع منتظر یه هدیه بودم)

برام ثابت میشد که هر جای این دنیا که هستی ، هنوز گوشه ای از قلبت جا دارم ..

گرچه تعبیر نشد و واقعی نشد اما هنوز اون لحظه ی قشنگی که حتی

تو رویا و خواب برام رقم زدی  ارزشمنده ..

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1392ساعت 23:56  توسط آوا  | 

کما 578( دوشنبه 28 بهمن 92)

کما578

کما به وقت دعا

خدایا سلام

نمیدونم چرا مدتیه وقتی صبح زودتر از خواب بیدار میشم و سعی میکنم کمتر تو رختخواب باشم

و میام تا یه دوری تو دنیای اطلاعات بزنم خبرهایی رو میشنوم که آزار دهنده ست ...

امروز صبح ایمیلم رو چک کردم ...عزیزی خبری داد که برادرش در حین عمل دچار خونریزی شدید میشه

و به خاطر اینکه تجهیزات به خوبی نبوده خون به مدت 2 دقیقه به مغز نمیرسه و الان 16 روزه تو کماست...

از من کمک خواست ..بیشتر از همیشه احساس درموندگی کردم ....تنها کارم همیشه امید دادن به

آدمهاست این مواقع و این آزارم میده ...کاش خدا هیچوقت هیچ بنده ای رو در همچین حالی قرار نده ...

کاش خدا رو این قانون  که همیشه میگن : هر کسی رو که بیشتر دوست داره

بیشتر و سخت تر آزمایش میکنه تجدید نظر کنه ....یا حداقل با دردهایی که  عزیزانمون میکشن

صبر ما رو محک نزنه ...اصلا نمیدونم تا چه حد دارم درست حرف میزنم ..فقط تمام اون چیزهایی رو

میگم که همیشه در شرایط سخت آدمهای اطرافم بهم گفتن ...

دوستان خوبم لطفا برای این پسر 21 ساله هم دعا کنین تا از این وضعیت خارج شه

و خبر سلامتیش رو بشنویم ...من هر بار که بیادشم صلوات میفرستم برای سلامتیش

امیدوارم شما هم دریغ نکنین...متشکرم

+سمیه بیادتم رفیق دوست داشتنی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392ساعت 9:56  توسط آوا  | 

کما571( دوشنبه 21 بهمن 92)

کما 571

خوب ببین...

زندگی زیباست...

رنگارنگ است...

روزها خوبند...

ماه ها بهترند...

و سالها عالی ترند...

می گذرند....

و تو تمامی خوبی ها را تجربه میکنی...


+تقدیم به سمیه نازنینم ....

+ شعر از : آرتا


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392ساعت 9:27  توسط آوا  | 

کما 565 ( 15 بهمن 92)

کما 565

به بهانه ی تولدم 14 بهمن92

سلام به خدای مهربونم

سمیه جون سلام ...

این دومین سالی بود که روز تولدم ،  تو با آرزوهای قشنگت منو همراهی نکردی ...

اما هنوز تو قلب من هستی ...تو ذهنم ..تو فکرم ..تو روزمرگیهام...تو دعاهام ...همه جا حضور داری

اولین SmS ساعت 12:05 شب قبل تولدم  دقیقا منو به یادت انداخت..چون همیشه  جزو اولین

نفراتی بودی که تبریک میگفتی ..تو این چند سالی که با هم آشنا شدیم ...

یادمه سال قبل بغضم ترکید ...اما امسال امیدوارترم و هنوز دعاگوت پیش خدای مهربون ..

سمیه پاشو و سلامتیت رو بهترین هدیه ی زندگیم تو اینروزا کن عزیزم ..پاشو...


+ سمیه بــــــــــــــــرف میاد ..یه برف خوشگل ..جات خالی 

یادش بخیر چند سال پیش ..برف ..من ..تو ..دوستان ..عکس ..پیاده قدم زدن تا خونه تون ..



+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت 14:13  توسط آوا  | 

کما549( یکشنبه 29 دی)

کما 549

دنبال یه تصویر بودم از نهایت شادی و لبخند تو ..

پیدا نکردم ....

انگار قراره خودت اونو رقم بزنی ...منتظرم رفیق


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1392ساعت 3:21  توسط آوا  | 

کما 535( یکشنبه 15دی)

کما 535

سلام به خدای مهربانم

من و امیدهای تازه م ..

سلام سمیه جون ..چند روزی به شمال اومده بودم و یک روز و یک فرصت مناسب پیش اومد که

بعد مدتها که نشده بود ببینمت موفق به ملاقاتت بشم ..

عصر جمعه مثل همیشه مامانت با روی باز پذیرای ما تو اتاقت شد ..

این بار با مامانم به دیدنت اومدیم...به مامان سپرده بودم که وقتی دیدت یه وقت جلوی مامانت

گریه ش نگیره ..ولی تو همین حال و احوالها و دعا دونه هایی که رد و بدل میشد خودم

بغضم گرفت و سریع خودمو جمع کردم ...

چیزی که بعد مدتها از وضعیتت برام تازگــــی داشت این بودکه وقتی صدات می کردم و میگفتم سمیه منم

منو میبینی :

سرت رو میچرخوندی سمتی که من بودم یا مامانت بود ...نگاه میکردی و یه ته لبخندی

روی صورتت گاهی ..انگار دنیام رنگ روزای سابق میشد که با هم حرف میزدیم ...

یه امیدی تو دلم زنده میشد ..و شده ..

مامانت میگفت اگه صدامو میشنوی چشماتو ببند آروم ، میبستی و باز میکردی ..

آخ چقد خوشحال بودم ...تنها حسی که فکر میکنم میتونم اطمینان داشته باشم

گاهی که هوشیارتری باعث شه  وجود من رو هم کنارت درک کنی ، لمس دستات

و لمس گونه هات و لمس موهاته ...و این به خود من هم که ساعتی کنارت هستم آرامش میده ..

تنها کار این روزای من این شده که بهت ثابت کنم من آوایی هستم که هیچوقت از یادم نمیری ..

حتی شده چند ثانیه از هوشیاریت متعلق به من باشه برام خوشحال کننده ست ..

و تنها چیزی که نگرانم میکنه ، اینکه چشمات و باز کنی و خودت رو در این حالت ببینی ...

خدایا بهترین ، بهتـــــــرین ، بهــــــتـــــــــــــــرین ها رو برای سمیه بخواه ...

همین امروز ، همین الان ، همین حالا ..آمین

+ از نظر جسمی سمیه روز خوبی داشتی ولی به گفته مامانت گاهی داروها تاثیرات خودش رو ندارن

و بی تابی میکنی..به صداها عکس العمل نشون میدی ..گاهی از طریق دهان کمی غذا میخوری ..

ولی همچنان برای مامانت همون دختربچه ی نازی هستی که مراقبته همه جوره و خستگی ناپذیر...




+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 17:16  توسط آوا  | 

کما 520( جمعه 29آذر)

کما 520

سلام سمیه جون

فردا شب بلندترین شبه ساله ...دلم خواست بهت بگم " به صد یلدا الهی زنده باشی سمیه "

این یکسال و چند ماه  به اندازه ی کافی بلندترین و دردناکترین سالهای عمرت رو تجربه کردی

میدونم بی نیاز تر از اینی که بخوای به شبهای یلدای ما فکر کنی و یا حسرتی بخوری

اما بازهم گذر از یلدای سخت زندگیت رو برات آرزو میکنم ....

چند روز پیش با مامانت تلفنی حرف زدیم ...خیلی صحبت کردیم درباره ت ...

درباره مشکلاتی که در اثر بی تحرکی برات ایجاد شده ...و درمانهای گیاهی ای که کار میگیرن

برای بهبود وضعیتت ...اینکه مث قبل گاهی آرومی و گاهی خیلی اذیت میشی و درد داری ...

با تمام وجودم بهترین روزهای عمرت رو از همین حالا برات از خدا می خوام ...

خدایـــــا صـــــدا مـــــو داری ؟!!!


+ تسلیت میگم بهت مریم عزیز بابت فوت برادرت..امیدوارم خدا روحشون رو شاد کنه

و به دل شما و خونواده صبر بده عزیزم

+ممنون مژگان عزیز بایت معرفی سایت...


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1392ساعت 19:57  توسط آوا  | 

کما 511( چهارشنبه 20آذر)

کما 511

سلام سمیه جان

امروز هم خبری نیست جز بی خبری ...

امروزم کسی شاد نشد ..هیجان نداشت تا زنگی بزنه و خبری ازت بده...

تمام این 511 روز همینطور گذشت ....

با همه ی اینها که این روزها بهم میگذره "" میخوام امیدوار باشم "

میگم خدایا شکرت که کنارمون هستی ..

شکرت که برای دردهامون راه درمون گذاشتی ...

شکرت که گاهی هم ما رو به اتفاقات خنده دار دنیا میخندونی ...

خدایا شکرت که هستی ...اما بیشتر ازین باش ...کمی بیشتر ....


+ سمیه جون یکی از دوستام بهم یه آیه داد که میگن اگه بیماری درد داشته باشه

با 7 بار خوندنش آرامش میگیره ..گاهی شبا اگه یادم میره منو ببخش ..اما برای تو و مامانم میخونم عزیزم...

اَسئل ُ الله ُ العظیم َ ربَّ العرش ِ العظیم ِ ان یَشفیک

آمین یا رب العالمین..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1392ساعت 10:58  توسط آوا  | 

کما 500( شنبه 9آذر)

کما 500

سلام سمیه جان

گرچه این روزها همه چیز ختم میشد به بیمارستان و خبرهایش

حتی کمک به نوشتن املای کلمه ی "عمل" خانوم بغل دستم در صف اتوبوس هم 

شاملش میشد ..

گاهی مدام می خواهی حالت خوب باشد و مدام می خواهی حال دیگران را خوب کنی ...

گاهی میگردی دنبال افکار خوب ..خبرهای خوب ..اما انگار چیزی ازتو گریزانست ...

چیزهای زیادیست که شادیهایت را موقتا رقم بزند ..حال و هوای این روزهای ورزش ..سیاست

که می دانم با وجود هوشیاریت چه تفسیرهایی میکردی و جدی میشدی...

حال و هوای باران گاه و بی گاه  این روزها که حال تو را هم خوب تر کند ..

حال و هوای این روزهای بازار و خرید های زمستانی که میدانم از سلیقه کم نمی آوردی ...

همه ی اینها را برایت جمع می کنم تا وقتی که چشم باز کنی ..

دوستانت حالت را می پرسند و خبر از تو می خواهند ..

نمی دانند که من مشتاق تر از آنها منتظر خبرهای جدید از توام ..

اما چه کنم که خبرها دست توست و تو هم انگار نه انگار ..

رفیق عادت نکن به اینهمه فاصله ..برایمان خوب نیست ...

عادت نکن به اینکه دوریمان برایت عادی شود ، چون برای ما هیچوقت اینگونه نمی شود..

اگرچه در تمام این یکسال ، جنس حرفهایمان فرق داشت ...گاهی فقط تکرار صدای تو بود و از تو سکوت

اما با زهم مشتاق ملاقاتت بودم که اینبار هم نشد ...

سمیه جان از هر جایی که هستی ، حتی اگر از من یک قدم به خدانزدیکتری

از حال این روزهایم  برایش بگو و بگو که من دیگر تاب درد کشیدن عزیزانم را ندارم ....

به " او"ی مهربان بگو که حال این روزهای تو  ، من و مادرم راخوب کند....

آمین..

+سمیه در همون وضعیت چند ماه اخیر بوده و تغییر خاصی نکرده ..ممنونم از پیگیرهاتون...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1392ساعت 23:55  توسط آوا  | 

کما 488( دوشنبه 27آبان)

کما 488

سلام به دوستان عزیزم


اول تشکر میکنم ازتون که تو این روزهای عزیز یاد ما کردین و برای سلامتی سمیه دعا کردین

امیدوارم خدای مهربون زود زود حاجت های من و شما رو برآورده کنه و دلمون رو شاد...

چندروزی به شمال رفتم و برای دیدن سمیه مشتاق بودم ..

با مامان سمیه تماس گرفتم برای احوالپرسی و اینکه هماهنگ کنم قبل رفتن

ولی سمیه رو چند روزی به خونه ی مادربزرگش برده بودن که من آدرسش رو دقیق نمیدونستم

یه بار چند سال پیش باهاش به محل مادربزرگش رفته بودم ...

اما متاسفانه نشد دوباره از نزدیک ببینمش..

جویای حالش شدم که گفتن : فعلا به همون صورت روزهاش رو طی می کنه و تغییر قابل توجهی نداشته


+ سمیه جان شب عاشورا خوابت رو دیدم :

انگار سر کلاس بودم و هی یواشکی باهات تماس می گرفتم

و مامانت گوشی رو برداشت...و با هیجان گفت گوشی گوشی یه لحظه :

و پشت خط صدای تو بود ..خیلی آروم و گرفته مثل آدمای سرماخورده ..

باهام حرف زدی و سلام علیک کردی ...من فقط اسمت و صدا می کردم و گریه م گرفته بود ..

صدا قطع شد و من انگار فقط میدویدم  که خودمو به خونتون برسونم ...

از خواب بیدار شدم ...

دلم روشن بود ..قبل تماس با مادرت همش میگفتم کاش این خواب یه نشونه باشه

که خبر بیدار شدن تو رو بشنوم ...اما نشد ...

ولی رفیق من هنوز منتظر خبرهای خوب از توام ...


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392ساعت 12:16  توسط آوا  | 

کما 474( دوشنبه 13 آبان)

کما 474

نمی دونم مردها تو شرایط سخت به چی پناه می برن، وقتی برای خالی کردن احساسات بدشون حتی

راحت اجازه ی اشک  ریختن هم ندارن ...

ولی بازهم گاهی وقتا ترجیح میدم مرد باشم ...تو خیلی شرایط احساس کنم اونقدر قوی ام که

می تونم همه چیز رو خودم پیش ببرم ...حل کنم ..

با اینکه خدا بهترین تکیه گاههای عاطفی( همسرم و پدرم) رو در کنارم قرار داده

اما دوست دارم گاهی یه " من " قوی باشم.

ولی نمیشه سمیه ...گاهی وقتا مرد که نمیشم هیچ ، حتی شبیه دختر بچه ها میشم..

سریع اشکم در میاد ....انگار مقاومتم رو از دست میدم ..

با اینکه مشکلات حل شدنی ان ولی این ترس از اتفاقات آینده آزارم میده...

سمیه ی عزیزم...امروز بیمارستان بودم برا ادامه ی کارهای مامانم..

الان مامان و بابام بعد چند سال با هم مشهد هستن و شاید دارن دعا میکنن که

از بیماری و بیمارستان دور شن ..ولی نمی دونن که من خبر بستری شدن دوباره ی مامان رو از دکترش گرفتم..

الان دلم میخواست نه زن باشم ..نه مرد ...شاید دلم میخواست الان اصلا نباشم...

خدایا روزهای بد گذشته رو از همه ی ما دور کن....


+اینجا فقط شرمنده ی دوستانی میشم که با هزار امید میان که خبری بگیرن

ولی هر بار با حرفای من شاید ناراحت شن ..اینجا برای من مث " دل سمیه "است

بهم خرده نگیرین...ذارین باهاش از روزمرگیهام بگم تا کمی سبک تر شم ..ممنون از حوصله ی شما..



+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1392ساعت 12:44  توسط آوا  | 

کما 468( سه شنبه 7آبان)

کما 468

سلام رفیق

امروز با مامان بیمارستان بودم ...برا انجام کاری...سمیه تو میدونی....

اونجا که میری انگار بوی درد میاد ...طعم درد رو خوب میچشی بدون اینکه جسمت مشکلی داشته باشه...

وقتی صدای کشدار کفشهای پیرمردی رو میشنوی که اینقدر با عصا بالا و پایین رفته خسته شده و

لحظه ای که  کسی بهش میگه حاج آقا همراه نداری؟بغض میکنه ..

اون لحظه درد میکشی...


وقتی صدای مادر یه بچه ی 4 ساله رو میشنوی که میگه :

این بچه رو خدا برام نگه داشته ، چون وقتی قرص میخورم بیحال بیحالم..

درد میکشی...


وقتی برای 2 هفته ...بابت 2 بسته قرص پنج میلیون و هفتصد پول میدی_ جدای باقی خرجها_

و دکتر میگه از کجا گیر آوردی چه ارزون !!!

درد میکشی...مگه نه سمیه !!


وقتی ...وقتی ...وقتی ....که بسیارند ازینها.....

وقتی مادرم دلهره میگیرد برای جمله های پی در پی دکتر دردم بیشتر می شود ...بیشتر و بیشتر...

انگار چیزی درونم می جوشد و

بازیگر میشوم  آن لحظه... لبخند میزنم ..

اما از درون درد میکشم ..

تو میدوونی فقط سمیه مگه نه !!!


همین الان دعا میکنم برای تمام آدمهایی که امروز دردهایشان از چهاردیوار آن اتاق بیرون میزد

خدایـــــــــــــــا ...برای دردهایمان درمان باش..آمـــــــــــــین



+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1392ساعت 18:36  توسط آوا  | 

کما 462( چهارشنبه اول آبان)

کما 462 

کما بوقت قرار ..

بیادتم سمیه ...بیادتم...

فکر میکنم تو این هفته دو بار به خوابم اومدی..ولی از جزءیاتش هیچی یادم نمیاد

فقط اینکه انگار شاد بودیم ...مثل قبل...تو جمع بودیم ....

خبرهایی که ازت میگیرم به روال این چند ماه اخیر بوده..

فقط همین جمله که : تغییر خاصی نکردی

خدایا یه تغییر خاص میخوام ...برای سمیه ...برای مادرم هم که کمی ....

برای همه ی بیماران خاص...

اللهم اشفع کل مریض...

+ عید غدیر مبارک


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1392ساعت 13:51  توسط آوا  | 

کما 454( سه شنبه 23مهر)

کما 454

نگاهت!

نگاهت چه رنج عظیمی ‌است،

وقتی به یادم می‌آورد

که چه چیزهای فراوانی را

هنوز به تو نگفته‌ام ...


(آنتوان دوسنت اگزوپری)


سلام خدا جان

این روزها ..این ماهها ..تنها کارم برای دوستی در حق سمیه ، شمردن اعداد شده است..

20...100..300...و ....454...آخرین روزی شده که این اعداد من را به بازی گرفته اند....

این روزها روزهای عزیزیست برای منی که  شاید مفهوم بزرگیش را خوب نمیدانم...

شاید من بلد نیستم خوب دعا کنم..!!.اما خدایا این روزها کمی

خودمانی تر خواسته ام را بشنو..

اگر بلد نیستم خوب سمیه را از تو بخواهم ..مرا ببخش ..

ایرادم را ببخش ..اما او را به ما برگردان..

همه ی بیماران را در این روز های عزیزت از دلنگرانی دور کن..

خدا جان در میان دستهای تمنای آدمها ، دستهای دلم را گم نکن....

خواهشا ..لطفا..متشکرم


سمیه جان عیدت مبارک...

دوستان خوبم عیدتان مبارک...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 20:31  توسط آوا  | 

کما447(16مهر )

کما447

کاش خدا برای یه بار هم که شده

میومد پایین

و دره گوشم میگفت :حق نداری به کسی بگی ولی

" نگران نباش..من پیشش هستم و سالم بهتون برش میگردونم"

فقط اینو می گفت و میرفت...

کاش گوش من این صدا رو بشنوه..کاش خیلی زود بشنوه...


سمیه جون ..عزیزم..حالت رو از مادرت تلفنی پرسیدم

حالت مثل روزای قبله..تغییر و پیشرفت تازه ای نداشتی..ولی تغییر بدی هم نداشتی

گاهی سرحال ..گاهی بی حوصله....

راستی شنیدم سهیلا و فریده اومدن پیشت چند روز پیش...

یاد دور همی های سالهای قبل بخیر..دلم میخواست منم اونجا بودم ..

یادته چقد گاهی از جمع میزدیم کنار ..همیشه حرف داشتیم و

حرص بقیه در میومد...:-)

پاشو ..پاشو کلی حرف داری بهم بزنی حتما..پاشو قربونش..


+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1392ساعت 11:3  توسط آوا  | 

مطالب قدیمی‌تر