کما

هدف اینه که هرکی به زبون خودش حتی یه بار برای سلامتیش دعا کنه...

سمیه در خواب..(پست ثابت :دوستان عزیز، خبرهای جدید در پستهای بعدیه)

 

بچه ها این سمیه ی مهربون ماست....

این عکس و این نگاهش دلم رو به درد میاره..

عزیزی که بیش از 3 ساله از ما کمی فاصله گرفته...

و طاقت ما رو طاق کرده...

کسیکه خدا کمکش کرده تا الان پیش ما بمونه...چون دکترها بعد از تصادفش

حرفای ناامیدکننده ای زده بودن....

سمیه همیشه دغدغه ی یه زندگی آروم و یه کار مناسب رو داشت

و همیشه میگفت من نمیخوام منتظر سرنوشت بمونم و همیشه

برای تغیییر وضعیتش تلاش میکرد...بعد از مدتها که برا گرفتن مجوز بیمه صبر کرده بود

تو اون روز لعنتی(27 تیر ماه ) برا کار از خونه بیرون زد و درحالیکه عابر بود با ماشین تصادف کرد...

و سرش ضربه ی بدی خورد....دکترها به موندنش امید نداشتن..

اما خدا خواست و الان سمیه تو یه خواب سنگین و بادرد زیاد هنوز کنار ماست..

روزی که برا اولین بار به ملاقاتش رفتم باورم نمی شد

از دور میدیدمش که بی حرکت خوابیده بود...

و وقتی بعد از مدتی بخاطر فاصله ی زیاد به دیدنش رفتم

و تن ضعیفش رو دیدم از همه چیز این دنیا ترسیدم...

خیلی تلاش کردم تا یه لحظه چشماشو باز کنه ..لحظه ی دردناکی بود

بمن توصیه کرده بودن که گریه نکنم واز خاطرات خوب براش تعریف کنم برا تقویت روحیه اش

ومن بهترین خاطراتمون رو با بغض خفه کننده و اشکهایی که آروم میریختن

مرور میکردم...مگه میشد اون وضع رو دید و اشک نریخت...

بچه ها

خواهش میکنم براش دعا کنید

امیدوارم به دعای شما هر روز بهتر بشه و از این وضعیت بیرون بیاد..

 

سمیه جان خیلی منتظر موندم که کار به اینجا نکشه که بخوام بی صدا باهات حرف بزنم..

خیلی منتظر موندم تا این خبر رو بشنوم که سمیه چشماشو باز کرده

 تا بچسبم به سقف ، از خوشحالی...

تا اشک بریزم اینبــــــــــــــــــــــار از خوشحالی.....

اما نشد که نشد...چند ماه هم رد کردی عزیزم...

ولی من به این امید که یه روز پا میشی و این روزای سختی که به ما گذشت

و میخونی برات می نویسم

این وب فقط برای توئه...به این امید ساختمش که خودت ادامه ش بدی...

دیگه طاقت ندارم ...پاشـــــــــــــو سمیه...!!!

هر روز و هر لحظه جلوی چشمامی ...

حتی لحظه ای که  خیلی شادم...از خودم خجالت میکشم وقتی یاد وضعیت تو میفتم...

از اینکه کاری از دستم بر نمیاد جز صلوات فرستادن برا سلامتیت خجالت میکشم...

تو فقط بگو نمی ری...

بازم میام پیشت ..ازین به بعد یه خونه مجازی ساختم که بیام

 و حضورت رو حس کنم...

 

 

[ سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 10:1 ] [ آوا ] [ ]


کما 1114( چهارشنبه 124 مرداد 94)

کما 1114

سلام به خدای مهربانم

سلام به سمیه ی عزیزم

سلام به دوستان همراهم

خبر جدید از سمیه که از هفته ی قبل دارم اینکه بعد عمل سنگ صفرا

همچنان یه سری بیقراریها داره که شاید از لحاظ خستگی جسمی و روحی دچارش شده ..

خب درسته سمیه تو کماست ولی خیلی وقتا خوب اطرافش رو حس میکنه ...

و شاید این بیشتر خودش رو اذیت میکنه ...چون مدام در حاله تلاش کردنه تا ارتباط برقرار کنه ..

به اطرافیانش عکس العمل نشون بده اما در حد سطح هوشیاری خودش ....

متاسفم رفیق که جز این دست نوشته ها همچنان کاری ازم برنمیاد...

+

سمیه جان روزایی که در پیش دارم یکم مسیر زندگیم رو ممکنه کمی تغییر بده

جای خالی ولی سرشار از شور و شوقت ، لبخندت ، هیجانت ، احساس میشه...

دلم میخاست یه نامه ی پر از مهر و دلتنگی برای دو نفر تو این روزا بنویسم ..

یکی برا مامانم ...یکی برا تو ...

که صداتون رو مدتهاست نشنیدم...

اما جرات نوشتن واژه ها ازم گرفته میشه وقتی بغض و گریه اجازه نمیده ...

تو این روزای حساس آخر بارداری نمیخوام کسی رو نگران کنم با دلتنگی هام ...

حتی فکر مرور کلماتی که تصمیم گرفتم چند بار بنویسم بغضم رو ترکونده ...

حتی همی

 

+ چند ساعت بعد

عذر میخام نتونستم باز خودمو کنترل کنم ...در حاله نوشتن بهم ریختم ...

همون اتفاقی که ازش میترسیدم...اشکام امون نداد....

بهرحال قراره هفته آینده خدا بخاد خودم مادر بشم ..و پسرم رو بغل بگیرم

جای خالیتون همیشه حس میشه ...برام دعا کنین هر جای این دنیا که هستین ...

کنارم باشین مثه همیشه....+آدمای باارزشی تو زندگی کنارم دارم ولی یه وقتایی جاهای خالی انگار بیشتر به چشم میان....

 

 

 

 

 

 

[ چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 16:54 ] [ آوا ] [ ]


کما1096( شنبه 27 تیر 94)

کما 1096

عید فطر به همه دوستان مبارک..

طاعاتتون مورد قبول حق...

سلام سمیه جون ...چند روزیه میخام با مامانت تماس بگیرم حالت رو بپرسم در دسترس نیستن

اما جویای حالت شدم از طریق فاطمه جون که گفت بابته دردهایی که تو شکمت حس میکردی

تشخیص سنگ صفرا دادن و به صورت لیرزی این عمل رو انجام دادی ...

میگفت حالت خوبه و هوشیاریت ولی خیلی سرحال نبودی

حق داری رفیق...

آرزو میکنم دردی به دردهات اضافه نشده باشه...آرزو میکنم این روزای سخت  زود بگذره برات

تا الان اگه خدا نخاست ازین به بعد برات بهترین رو بخاد عزیزم...عیدت مبارک

 

 

[ شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۴ ] [ 18:2 ] [ آوا ] [ ]


کما 1076( یکشنبه 7 تیر 94)

کما 1076

کمای سمیه  از هــــــــــــــــزار روز هم گذشت ..

هزار روزی که تو دلش هزار لحظه ی سخت داشت ...که اونم بیشتر سنگینیش ..غمش ..

سختیش ...و تک لحظه های شیرینش بمناسبت لبخندهای سمیه رو دوش خونواده ی سمیه و

بیشتر رو دوش مادر سمیه بوده ...

خدایا به حرمت دل دردمند مادر سمیه تو این 1076روز ، معجزه ای کن تا هم

سمیه به آرامش و سلامتی برسه هم مادرش هم ما دوستانی که هنوز نا امید نیستیم..

آمین ...

دوستان خوبم شرمنده از اینکه نتونستم بنویسم ...و اونم بخاطر مشکلی بود که خود بلاگفا داشت

و امکان گذاشتن پست جدید نبود ...

اما تو این مدت فکر میکنم دو بار تونستم سمیه رو ملاقات کنم و تلفنی هم پیگیر حالش بودم ..

بخاطر مشکلاتی که وجود داشت و شما هم در جریانید ...( مریضی  و بعد فوت مادرم) و فرصتی که پیدا نمیشد برم

و بعدش بخاطر روحیه ی خرابم و وضعیت جسمیم ...اما اینا بهانه نشد که سمیه رو از یادم ببرم

تو آخرین ملاقاتم با سمیه خیلی روحیه گرفتم و خوشحال بودم چون روزیکه پیشش رفتم

( اردیبهشت ماه94)خیلی حال خوبی داشت ...

خیلی واضح متوجه میشدم که تمام حرفا و حرکاتمون رو درک میکنه و عکس العمل نشون میده

میخندید ..دستمو فشار میداد...و خیلی متوجه اطرافش بود ...و گوشش به حرفای من و مامانش بود ..

اما تو خرداد ماه یه سری مشکلات داشت که باعث اذیتش شد ..گویا معده ش ویروسی شده بود و

مدام تو هضم غذا مشکل داشت و تهوع....که بعد مراحل پزشکی و عکس و آزمایش و یه سری دارو

بعد مدتی تو اخرین تماسی که خود مادر سمیه باهام داشت حالش بهتره و به وضعیت قبل برگشته...

ولی همچنان در کما ..تحت مراقبت ...تو خونه ...و اتاقش...

در کل همچنان توکلمون به خداست ...و خداست و خدا...

3 سال ازین اتفاق گذشته ...کاش میشد جور دیگری میگذشت...با اتفاقهای بهتری ....

به امید روزای بهتر برای سمیه ی عزیزم....

یکشنبه 7 اردیبهشت 1394...11 رمضان...

[ یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ ] [ 14:10 ] [ آوا ] [ ]


کما به وقت خودم

کما ی این روزهای من غم از دست دادنه مادرمه...

++

تو این مدتی که خونه ی پدریم بودم همه چیز برام سنگین بود ..

و غم چشمای پدرم ..

هر جا می نشستم ..هر جا نگاه میکردم ...هر جا میچرخیدم مادرم بود ..

گاهی دوست داشتم از اون فشار خارج شم ...کمی فاصله بگیرم از خونه و

بیام تو سکوت خونه ی خودم ....

اما از وقتی اومدم همه چیز این خونه هم انگار حرکت دارن،جون گرفتن، همه چیز داره باهام حرف میزنه ...

همه جا تصویر هست ..خاطره هست ..هدیه و سلیقه ی مادرم هم هست ...

اینجا ..این وب به اندازه ی کافی بخاطر وجود سمیه و وضعیتش غم داشت برام

نمیخواستم ازین غمناک تر باشه ولی این حرفامو فقط به عنوان

یه درد دلی که تبدیل به یه حرف خفه شده تو گلوم نباشه گفتم که باهاتون قسمت کنم..

ممنون از صبوریتون...

 

 

[ یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 13:13 ] [ آوا ] [ ]


کما 970(یکشنبه 24 اسفند93)

کما970

کمــــــــــا به وقـــــت بهــــــــــــــــــار

بهــــــــــار سمــــــــیه انشــــــــــالله

سال نو پیشاپیش مبارکـــــــــــــــــ

[ یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 13:17 ] [ آوا ] [ ]


کما 964( دوشنبه 18 اسفند 93)

کما964

سلام به سمیه ی نازنین ..

سلام به دوستای خوب...

سلام به بهاره دوباره که داره میرسه ..سلام به امیدهای تازه ...

اینکه نبودم باز منو بببخشید ولی خیلی اتفاقها افتاد که فرصت نوشتن نداشتم ...یا نبودم که بنویسم ...

شاید این آخرین فرصت برا نوشتن قبل از سال باشه ...

ازینجا بگم که برا دیدن سمیه رفتم حدودا دو هفته پیش مامانش میگفت سرمای بدی

خورده بود و تازه بهتر بود ..که این باعثه بی حالیش شده بود ...روزی هم که دیدمش

زیاد سرحال نبود ولی خداروشکر بهتر بود ..یک بارم تلفنی مادرش جویای حاله مادرم شده بود

( چون مامانه خودم بیمارستان بستری بود و حالش خوب نبود ) گفتن که سمیه  بهتره ...

ولی همچنان در همون حالت هاست ..

کاش میشد سمیه یه حرکت جدید داشته باشه قبله ساله نو ...

و کنار سفره ی هفت سین امسال جبران دو ساله گذشته رو بکنه.....آمین .

+راستش از شما چه پنهون منم به لطف  خدا مامان شدم و یه مدتیه درگیر

حال و احوالاته این روزام بودم :-)

برای دادنه این خبر واقعا جای خالیه  سمیه و آغوش خوشحالیش احساس میشد ..

و دیگه اینکه خودم درگیر یه سرما خوردگی بد شدم ..که امیدوارم هیچکس دچارش نشه ...

خلاصه این بود که مدتی نبودم ..

ولی سال 94 بهترین لحظات و بهترین شادیها ..رو براتون آرزو میکنم ..

آرزو میکنم به برکت دعاهای سال تحویل شما چشمای سمیه هم جون بگیره و

بیدار شه ...آمین..

ممنونم از یکسال همراهیه صبورانه ی شما ...

هزاران بار سلامتی سعادت و خوشی نصیبتون باشه ....به امید روزهای خوش..

 

[ دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 11:27 ] [ آوا ] [ ]


کما 933( جمعه17بهمن 93)

کما933

سلام سمیه جون هر جایی و صدامو داری سلام

همچنان با باقی دوستان همراهت بیادتیم ...همچنان دلتنگتیم ...همچنان منتظریم

همچنان میشمریم روزها رو ....همچنان به معجزه ی خدا امیدواریم ....جز این را باور نکن...

چند روزی میشه که مامانت لطف کرد و باهام تماس گرفت چون مدتیه نتونستم بیام به دیدنت..

شاید ته دلش حس کرده از یاد بردمت ..یه چیزی تو صداش بود غیر از دلگیری از دنیا ،

شاید دلگیری از آدمای دنیا ...ولی حرفام  رو که شنید خودم خیالم راحت تر از مادرت شد ...

اما از حالت پرسیدم که متاسفانه مثه این 933 روزی که گذشت بی صدا و ساکت دراز کشیدی

گاه و بیگاه به لبخندهای مادرت جواب میدی ..و چندان پیشرفتی که قابل توجه باشه نداشتی ..

من منتظر بیشتر از اینهام که میدونم میدونی و میتونی به لطف خدا ....

 

+ دوستان کامنت یکی از دوستای خواننده ی این وب وبلاگ رو میذارم

که خیلی محتاج دعای شماست ...دلم خواست در سلامتیه عزیزش

سهمی داشته باشیم حالا که ازمون کمک خواسته ...پس برای سلامتی همه

بیماران از جمله این عزیز دعا کنین...این درخواست رو براتون میذارم:

  چهارشنبه 15 بهمن1393 ساعت: 2:0 توسط:الهام
باسلام از سایت خوب وارامش دهندتون خاهش مندم برای جوانی که یک هفته هست که در اثر گاز گرفتگی رفته تو کما وما امیدواریم خوب بشه دعا کنید وامیدوارم امام حسین سمیه جان به حق خودش شفا بده چون مادرش داره دق میکنه براش وتمام مردم براش دعا میکنن فقط معجزه بشه

 

 

 

[ جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 23:22 ] [ آوا ] [ ]


کما916(سه شنبه 30دی 1392)

کما 916

کما 916

کما 916

کما 916 روز گذشت...بیادتم هنــــــــــوز....خدایا بیادش باش....

 

[ سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ ] [ 23:22 ] [ آوا ] [ ]


کما895( سه شنبه 9دی 1393)

کما 895

سلام به خدای مهربانم

سلام به سمیه ی نازنین...

اینکه همیشه برام یه همراه خوب بودی شکی نیست ولی

یه روزایی اگه نباشی انگار خیلی چیزا کمه ....روزایی که خیلی شادم و روزایی که خیلی غمگینم

باورت میشه سمیه امروز من هم خیلی شادم هم خیلی غمگین....

میدونم اگه بودی مثه یه رفیق چند هزار ساله برای خوشحالیم محکم فشارم میدادی تو بغلت

و میدونم مثه روزایی که غم مامانمو داشتم ..غم خودمو داشتم  هر لحظه که نگران بودم

باعث دلگرمیم بودی....

میدونی که من یه بابای خوب ، همسر خوب ،برادر خوب دارم( والبته یه زنداداشه همراه)

ولی بهتر میدونی که هیچ کدوم طاقت دیدن اشکای منو ندارن ...

حتی برای اینکه سبک شم ....برای اینکه حالم بهتر شه

ولی وقتی تو بودی راحته راحت بودم....

شاید این خودخواهیه که فک کنی تو رو برای لحظه های خودم میخام و کمبودت رو حس میکنم

ولی باور کن حاضرم نبینمت و تو سالم باشی...

اگه امروز بودی و میدیدمت مطمئن باش هم خیلی خوشحال بودیم هم خیلی ناراحت ...بماند..

به امید سلامتیت رفیق...

 

[ سه شنبه نهم دی ۱۳۹۳ ] [ 11:35 ] [ آوا ] [ ]


کما 880( دوشنبه 24 آذر92)

کما880

سلام به خدای مهربانم ..

سلام به دوستانم..

امروز غروب زنگ زدم بالاخره .....

مثل همیشه ...هیچ حرف و دیالوگ جدیدی بین من و مادرت نبود سمیه ..

اینکه همون جور میگذرونی ..

اینکه گاهی سرحالی گاهی بی حال ...

اینکه همچنان تو یه خواب عمیقی ، از همه ی ما دل بریدی...

حرفای نگفته بهت زیاد دارم ...کاش میشد بگم و بشنوی

بتونی باهام بخندی..شاد شی...کاش میگفتیم مثل قبل تا غصه هامون خالی شه ...

یا نه..نمیخواد خالی شه ...فقط بدونیم تو دنیا کنار همیم تو شادی و غمهامون...

حالم خوبه سمیه ...و دوست داشتم این حاله خوب و باهات تقسیم کنم ....

تو بهترینی رفیق....

صدات هنوز تو گوشمه.....

لبخند و غمهای تو عکسات هنوز برام همون حس رو دارن..تازه ن..میشه برگردی؟

 

[ دوشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۳ ] [ 1:27 ] [ آوا ] [ ]


کما876( چهارشنبه 19 آذر92)

کما 876

 

سلام به همگی...

هنوز امیدوارم ولی خبر جدیدی از وضعیت سمیه جون ندارم .....

راستش چند روزه دوست دارم زنگ بزنم و حالش رو از مامانش بپرسم

اما هر بار که میگن همونجوریه و تغییری نکرده ، حس میکنم دارم عذابش میدم:-(

خدایا سمیه رو یادت بمونه ...........

[ چهارشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۳ ] [ 18:25 ] [ آوا ] [ ]


کما 858(شنبه 1 آذر93)

کما 858

سلام به خدا ی مهربانم

سلام به سمیه عزیزم

که این چند وقته وجودش رو و لبخند ش رو از من نگرفته ، تو خواب هم شده

گاه وبیگاه بهم سر زده...تو خوابهای من که حالش خوب بوده...

امیدوارم همیشه تو خواب و بیداری خوب ببینمش..

شب تاسوعا تو خواب خبر بدی ازش بهم داده بودن ....منم گریه کنون میرفتم سمت خونشون

از بغض داشتم خفه میشدم ...رسیدم در خونشون و میخواستم ببینم که دروغه ...رفتم داخل

و دیدم سمیه دراز کشیده و همه خانوما با چادر نماز رو به سمیه سجده کردن..انگار دارن نماز میخونن

ولی سمیه وقتی منو دید ، مثله کسایی که چندین ساعت خوابیده باشن و از خواب خسته باشن

نشست و سلام کرد..منم با همون حاله بدم ازش پرسیدم سمیه خوبی ؟

گفت : خوبم ولی خسته م....منم از شدت هیجان خوب بودنش و گریه زیادم از خواب پاشدم ...

تو همون حاله خودم یکم دیگه براش اشک ریختم و دوباره خوابیدم ....

من تعبیر خواب بلد نیستم ولی تو ذهن خودم اینجوری فک کردم ...حتما همه ی اونایی که تو خواب

 دور سمیه بودن همه ی اون کسایی هستن که دارن تو بیداری براش دعا میکنن.......

اینجوری دلم  قرص شد...

بعد ازون هم به خوابم اومد و خوبه خوب بود ...دیشبم دیدمش...:-)

+ یک هفته ای میشه با مامانش تماس گرفتم و حالش رو پرسیدم که گفتن :

بعد از اون عفونتی که از سرش خارج شد حال عمومیش خوبه ..

سوراخی که رو سرش بابته عفونت ایجاد شده بود بسته شده ...و چند روزی

هم خونه ی مادر بزرگش رفته بود مهمونی:-)

+ شرمنده بازم دیر پست گذاشتم ..به امید خبرای خوب ...

 

سمیه بودن

[ شنبه یکم آذر ۱۳۹۳ ] [ 12:52 ] [ آوا ] [ ]


کما837(شنبه 10آبان 93)

کما837

 شد حدودا 2 سال و 4 ماه..

نمــــی توانم زندگیت را روشن کنم ...
ولــــی
شاید
اگــر
چشمــ هــــایت
به تاریـــکی عادت کنــــد ،
ببــــینی
که من ...
کنــــارت ایستاده ام !

یا حسین خودت کمکش کن...

التماس دعا...

[ شنبه دهم آبان ۱۳۹۳ ] [ 13:37 ] [ آوا ] [ ]


کما 578( دوشنبه 28 بهمن 92)

کما578

کما به وقت دعا

خدایا سلام

نمیدونم چرا مدتیه وقتی صبح زودتر از خواب بیدار میشم و سعی میکنم کمتر تو رختخواب باشم

و میام تا یه دوری تو دنیای اطلاعات بزنم خبرهایی رو میشنوم که آزار دهنده ست ...

امروز صبح ایمیلم رو چک کردم ...عزیزی خبری داد که برادرش در حین عمل دچار خونریزی شدید میشه

و به خاطر اینکه تجهیزات به خوبی نبوده خون به مدت 2 دقیقه به مغز نمیرسه و الان 16 روزه تو کماست...

از من کمک خواست ..بیشتر از همیشه احساس درموندگی کردم ....تنها کارم همیشه امید دادن به

آدمهاست این مواقع و این آزارم میده ...کاش خدا هیچوقت هیچ بنده ای رو در همچین حالی قرار نده ...

کاش خدا رو این قانون  که همیشه میگن : هر کسی رو که بیشتر دوست داره

بیشتر و سخت تر آزمایش میکنه تجدید نظر کنه ....یا حداقل با دردهایی که  عزیزانمون میکشن

صبر ما رو محک نزنه ...اصلا نمیدونم تا چه حد دارم درست حرف میزنم ..فقط تمام اون چیزهایی رو

میگم که همیشه در شرایط سخت آدمهای اطرافم بهم گفتن ...

دوستان خوبم لطفا برای این پسر 21 ساله هم دعا کنین تا از این وضعیت خارج شه

و خبر سلامتیش رو بشنویم ...من هر بار که بیادشم صلوات میفرستم برای سلامتیش

امیدوارم شما هم دریغ نکنین...متشکرم

+سمیه بیادتم رفیق دوست داشتنی

[ دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 9:56 ] [ آوا ] [ ]


کما571( دوشنبه 21 بهمن 92)

کما 571

خوب ببین...

زندگی زیباست...

رنگارنگ است...

روزها خوبند...

ماه ها بهترند...

و سالها عالی ترند...

می گذرند....

و تو تمامی خوبی ها را تجربه میکنی...


+تقدیم به سمیه نازنینم ....

+ شعر از : آرتا


[ دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 9:27 ] [ آوا ] [ ]


کما 565 ( 15 بهمن 92)

کما 565

به بهانه ی تولدم 14 بهمن92

سلام به خدای مهربونم

سمیه جون سلام ...

این دومین سالی بود که روز تولدم ،  تو با آرزوهای قشنگت منو همراهی نکردی ...

اما هنوز تو قلب من هستی ...تو ذهنم ..تو فکرم ..تو روزمرگیهام...تو دعاهام ...همه جا حضور داری

اولین SmS ساعت 12:05 شب قبل تولدم  دقیقا منو به یادت انداخت..چون همیشه  جزو اولین

نفراتی بودی که تبریک میگفتی ..تو این چند سالی که با هم آشنا شدیم ...

یادمه سال قبل بغضم ترکید ...اما امسال امیدوارترم و هنوز دعاگوت پیش خدای مهربون ..

سمیه پاشو و سلامتیت رو بهترین هدیه ی زندگیم تو اینروزا کن عزیزم ..پاشو...


+ سمیه بــــــــــــــــرف میاد ..یه برف خوشگل ..جات خالی 

یادش بخیر چند سال پیش ..برف ..من ..تو ..دوستان ..عکس ..پیاده قدم زدن تا خونه تون ..



[ سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 14:13 ] [ آوا ] [ ]


کما549( یکشنبه 29 دی)

کما 549

دنبال یه تصویر بودم از نهایت شادی و لبخند تو ..

پیدا نکردم ....

انگار قراره خودت اونو رقم بزنی ...منتظرم رفیق


[ یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۲ ] [ 3:21 ] [ آوا ] [ ]


کما 535( یکشنبه 15دی)

کما 535

سلام به خدای مهربانم

من و امیدهای تازه م ..

سلام سمیه جون ..چند روزی به شمال اومده بودم و یک روز و یک فرصت مناسب پیش اومد که

بعد مدتها که نشده بود ببینمت موفق به ملاقاتت بشم ..

عصر جمعه مثل همیشه مامانت با روی باز پذیرای ما تو اتاقت شد ..

این بار با مامانم به دیدنت اومدیم...به مامان سپرده بودم که وقتی دیدت یه وقت جلوی مامانت

گریه ش نگیره ..ولی تو همین حال و احوالها و دعا دونه هایی که رد و بدل میشد خودم

بغضم گرفت و سریع خودمو جمع کردم ...

چیزی که بعد مدتها از وضعیتت برام تازگــــی داشت این بودکه وقتی صدات می کردم و میگفتم سمیه منم

منو میبینی :

سرت رو میچرخوندی سمتی که من بودم یا مامانت بود ...نگاه میکردی و یه ته لبخندی

روی صورتت گاهی ..انگار دنیام رنگ روزای سابق میشد که با هم حرف میزدیم ...

یه امیدی تو دلم زنده میشد ..و شده ..

مامانت میگفت اگه صدامو میشنوی چشماتو ببند آروم ، میبستی و باز میکردی ..

آخ چقد خوشحال بودم ...تنها حسی که فکر میکنم میتونم اطمینان داشته باشم

گاهی که هوشیارتری باعث شه  وجود من رو هم کنارت درک کنی ، لمس دستات

و لمس گونه هات و لمس موهاته ...و این به خود من هم که ساعتی کنارت هستم آرامش میده ..

تنها کار این روزای من این شده که بهت ثابت کنم من آوایی هستم که هیچوقت از یادم نمیری ..

حتی شده چند ثانیه از هوشیاریت متعلق به من باشه برام خوشحال کننده ست ..

و تنها چیزی که نگرانم میکنه ، اینکه چشمات و باز کنی و خودت رو در این حالت ببینی ...

خدایا بهترین ، بهتـــــــرین ، بهــــــتـــــــــــــــرین ها رو برای سمیه بخواه ...

همین امروز ، همین الان ، همین حالا ..آمین

+ از نظر جسمی سمیه روز خوبی داشتی ولی به گفته مامانت گاهی داروها تاثیرات خودش رو ندارن

و بی تابی میکنی..به صداها عکس العمل نشون میدی ..گاهی از طریق دهان کمی غذا میخوری ..

ولی همچنان برای مامانت همون دختربچه ی نازی هستی که مراقبته همه جوره و خستگی ناپذیر...




[ یکشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۲ ] [ 17:16 ] [ آوا ] [ ]


کما 520( جمعه 29آذر)

کما 520

سلام سمیه جون

فردا شب بلندترین شبه ساله ...دلم خواست بهت بگم " به صد یلدا الهی زنده باشی سمیه "

این یکسال و چند ماه  به اندازه ی کافی بلندترین و دردناکترین سالهای عمرت رو تجربه کردی

میدونم بی نیاز تر از اینی که بخوای به شبهای یلدای ما فکر کنی و یا حسرتی بخوری

اما بازهم گذر از یلدای سخت زندگیت رو برات آرزو میکنم ....

چند روز پیش با مامانت تلفنی حرف زدیم ...خیلی صحبت کردیم درباره ت ...

درباره مشکلاتی که در اثر بی تحرکی برات ایجاد شده ...و درمانهای گیاهی ای که کار میگیرن

برای بهبود وضعیتت ...اینکه مث قبل گاهی آرومی و گاهی خیلی اذیت میشی و درد داری ...

با تمام وجودم بهترین روزهای عمرت رو از همین حالا برات از خدا می خوام ...

خدایـــــا صـــــدا مـــــو داری ؟!!!


+ تسلیت میگم بهت مریم عزیز بابت فوت برادرت..امیدوارم خدا روحشون رو شاد کنه

و به دل شما و خونواده صبر بده عزیزم

+ممنون مژگان عزیز بایت معرفی سایت...


[ جمعه بیست و نهم آذر ۱۳۹۲ ] [ 19:57 ] [ آوا ] [ ]


کما 511( چهارشنبه 20آذر)

کما 511

سلام سمیه جان

امروز هم خبری نیست جز بی خبری ...

امروزم کسی شاد نشد ..هیجان نداشت تا زنگی بزنه و خبری ازت بده...

تمام این 511 روز همینطور گذشت ....

با همه ی اینها که این روزها بهم میگذره "" میخوام امیدوار باشم "

میگم خدایا شکرت که کنارمون هستی ..

شکرت که برای دردهامون راه درمون گذاشتی ...

شکرت که گاهی هم ما رو به اتفاقات خنده دار دنیا میخندونی ...

خدایا شکرت که هستی ...اما بیشتر ازین باش ...کمی بیشتر ....


+ سمیه جون یکی از دوستام بهم یه آیه داد که میگن اگه بیماری درد داشته باشه

با 7 بار خوندنش آرامش میگیره ..گاهی شبا اگه یادم میره منو ببخش ..اما برای تو و مامانم میخونم عزیزم...

اَسئل ُ الله ُ العظیم َ ربَّ العرش ِ العظیم ِ ان یَشفیک

آمین یا رب العالمین..

[ چهارشنبه بیستم آذر ۱۳۹۲ ] [ 10:58 ] [ آوا ] [ ]


کما 500( شنبه 9آذر)

کما 500

سلام سمیه جان

گرچه این روزها همه چیز ختم میشد به بیمارستان و خبرهایش

حتی کمک به نوشتن املای کلمه ی "عمل" خانوم بغل دستم در صف اتوبوس هم 

شاملش میشد ..

گاهی مدام می خواهی حالت خوب باشد و مدام می خواهی حال دیگران را خوب کنی ...

گاهی میگردی دنبال افکار خوب ..خبرهای خوب ..اما انگار چیزی ازتو گریزانست ...

چیزهای زیادیست که شادیهایت را موقتا رقم بزند ..حال و هوای این روزهای ورزش ..سیاست

که می دانم با وجود هوشیاریت چه تفسیرهایی میکردی و جدی میشدی...

حال و هوای باران گاه و بی گاه  این روزها که حال تو را هم خوب تر کند ..

حال و هوای این روزهای بازار و خرید های زمستانی که میدانم از سلیقه کم نمی آوردی ...

همه ی اینها را برایت جمع می کنم تا وقتی که چشم باز کنی ..

دوستانت حالت را می پرسند و خبر از تو می خواهند ..

نمی دانند که من مشتاق تر از آنها منتظر خبرهای جدید از توام ..

اما چه کنم که خبرها دست توست و تو هم انگار نه انگار ..

رفیق عادت نکن به اینهمه فاصله ..برایمان خوب نیست ...

عادت نکن به اینکه دوریمان برایت عادی شود ، چون برای ما هیچوقت اینگونه نمی شود..

اگرچه در تمام این یکسال ، جنس حرفهایمان فرق داشت ...گاهی فقط تکرار صدای تو بود و از تو سکوت

اما با زهم مشتاق ملاقاتت بودم که اینبار هم نشد ...

سمیه جان از هر جایی که هستی ، حتی اگر از من یک قدم به خدانزدیکتری

از حال این روزهایم  برایش بگو و بگو که من دیگر تاب درد کشیدن عزیزانم را ندارم ....

به " او"ی مهربان بگو که حال این روزهای تو  ، من و مادرم راخوب کند....

آمین..

+سمیه در همون وضعیت چند ماه اخیر بوده و تغییر خاصی نکرده ..ممنونم از پیگیرهاتون...

[ جمعه هشتم آذر ۱۳۹۲ ] [ 23:55 ] [ آوا ] [ ]


کما 488( دوشنبه 27آبان)

کما 488

سلام به دوستان عزیزم


اول تشکر میکنم ازتون که تو این روزهای عزیز یاد ما کردین و برای سلامتی سمیه دعا کردین

امیدوارم خدای مهربون زود زود حاجت های من و شما رو برآورده کنه و دلمون رو شاد...

چندروزی به شمال رفتم و برای دیدن سمیه مشتاق بودم ..

با مامان سمیه تماس گرفتم برای احوالپرسی و اینکه هماهنگ کنم قبل رفتن

ولی سمیه رو چند روزی به خونه ی مادربزرگش برده بودن که من آدرسش رو دقیق نمیدونستم

یه بار چند سال پیش باهاش به محل مادربزرگش رفته بودم ...

اما متاسفانه نشد دوباره از نزدیک ببینمش..

جویای حالش شدم که گفتن : فعلا به همون صورت روزهاش رو طی می کنه و تغییر قابل توجهی نداشته


+ سمیه جان شب عاشورا خوابت رو دیدم :

انگار سر کلاس بودم و هی یواشکی باهات تماس می گرفتم

و مامانت گوشی رو برداشت...و با هیجان گفت گوشی گوشی یه لحظه :

و پشت خط صدای تو بود ..خیلی آروم و گرفته مثل آدمای سرماخورده ..

باهام حرف زدی و سلام علیک کردی ...من فقط اسمت و صدا می کردم و گریه م گرفته بود ..

صدا قطع شد و من انگار فقط میدویدم  که خودمو به خونتون برسونم ...

از خواب بیدار شدم ...

دلم روشن بود ..قبل تماس با مادرت همش میگفتم کاش این خواب یه نشونه باشه

که خبر بیدار شدن تو رو بشنوم ...اما نشد ...

ولی رفیق من هنوز منتظر خبرهای خوب از توام ...


[ دوشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۲ ] [ 12:16 ] [ آوا ] [ ]


کما 474( دوشنبه 13 آبان)

کما 474

نمی دونم مردها تو شرایط سخت به چی پناه می برن، وقتی برای خالی کردن احساسات بدشون حتی

راحت اجازه ی اشک  ریختن هم ندارن ...

ولی بازهم گاهی وقتا ترجیح میدم مرد باشم ...تو خیلی شرایط احساس کنم اونقدر قوی ام که

می تونم همه چیز رو خودم پیش ببرم ...حل کنم ..

با اینکه خدا بهترین تکیه گاههای عاطفی( همسرم و پدرم) رو در کنارم قرار داده

اما دوست دارم گاهی یه " من " قوی باشم.

ولی نمیشه سمیه ...گاهی وقتا مرد که نمیشم هیچ ، حتی شبیه دختر بچه ها میشم..

سریع اشکم در میاد ....انگار مقاومتم رو از دست میدم ..

با اینکه مشکلات حل شدنی ان ولی این ترس از اتفاقات آینده آزارم میده...

سمیه ی عزیزم...امروز بیمارستان بودم برا ادامه ی کارهای مامانم..

الان مامان و بابام بعد چند سال با هم مشهد هستن و شاید دارن دعا میکنن که

از بیماری و بیمارستان دور شن ..ولی نمی دونن که من خبر بستری شدن دوباره ی مامان رو از دکترش گرفتم..

الان دلم میخواست نه زن باشم ..نه مرد ...شاید دلم میخواست الان اصلا نباشم...

خدایا روزهای بد گذشته رو از همه ی ما دور کن....


+اینجا فقط شرمنده ی دوستانی میشم که با هزار امید میان که خبری بگیرن

ولی هر بار با حرفای من شاید ناراحت شن ..اینجا برای من مث " دل سمیه "است

بهم خرده نگیرین...ذارین باهاش از روزمرگیهام بگم تا کمی سبک تر شم ..ممنون از حوصله ی شما..



[ دوشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۲ ] [ 12:44 ] [ آوا ] [ ]


کما 468( سه شنبه 7آبان)

کما 468

سلام رفیق

امروز با مامان بیمارستان بودم ...برا انجام کاری...سمیه تو میدونی....

اونجا که میری انگار بوی درد میاد ...طعم درد رو خوب میچشی بدون اینکه جسمت مشکلی داشته باشه...

وقتی صدای کشدار کفشهای پیرمردی رو میشنوی که اینقدر با عصا بالا و پایین رفته خسته شده و

لحظه ای که  کسی بهش میگه حاج آقا همراه نداری؟بغض میکنه ..

اون لحظه درد میکشی...


وقتی صدای مادر یه بچه ی 4 ساله رو میشنوی که میگه :

این بچه رو خدا برام نگه داشته ، چون وقتی قرص میخورم بیحال بیحالم..

درد میکشی...


وقتی برای 2 هفته ...بابت 2 بسته قرص پنج میلیون و هفتصد پول میدی_ جدای باقی خرجها_

و دکتر میگه از کجا گیر آوردی چه ارزون !!!

درد میکشی...مگه نه سمیه !!


وقتی ...وقتی ...وقتی ....که بسیارند ازینها.....

وقتی مادرم دلهره میگیرد برای جمله های پی در پی دکتر دردم بیشتر می شود ...بیشتر و بیشتر...

انگار چیزی درونم می جوشد و

بازیگر میشوم  آن لحظه... لبخند میزنم ..

اما از درون درد میکشم ..

تو میدوونی فقط سمیه مگه نه !!!


همین الان دعا میکنم برای تمام آدمهایی که امروز دردهایشان از چهاردیوار آن اتاق بیرون میزد

خدایـــــــــــــــا ...برای دردهایمان درمان باش..آمـــــــــــــین



[ سه شنبه هفتم آبان ۱۳۹۲ ] [ 18:36 ] [ آوا ] [ ]


کما 462( چهارشنبه اول آبان)

کما 462 

کما بوقت قرار ..

بیادتم سمیه ...بیادتم...

فکر میکنم تو این هفته دو بار به خوابم اومدی..ولی از جزءیاتش هیچی یادم نمیاد

فقط اینکه انگار شاد بودیم ...مثل قبل...تو جمع بودیم ....

خبرهایی که ازت میگیرم به روال این چند ماه اخیر بوده..

فقط همین جمله که : تغییر خاصی نکردی

خدایا یه تغییر خاص میخوام ...برای سمیه ...برای مادرم هم که کمی ....

برای همه ی بیماران خاص...

اللهم اشفع کل مریض...

+ عید غدیر مبارک


[ چهارشنبه یکم آبان ۱۳۹۲ ] [ 13:51 ] [ آوا ] [ ]


کما 454( سه شنبه 23مهر)

کما 454

نگاهت!

نگاهت چه رنج عظیمی ‌است،

وقتی به یادم می‌آورد

که چه چیزهای فراوانی را

هنوز به تو نگفته‌ام ...


(آنتوان دوسنت اگزوپری)


سلام خدا جان

این روزها ..این ماهها ..تنها کارم برای دوستی در حق سمیه ، شمردن اعداد شده است..

20...100..300...و ....454...آخرین روزی شده که این اعداد من را به بازی گرفته اند....

این روزها روزهای عزیزیست برای منی که  شاید مفهوم بزرگیش را خوب نمیدانم...

شاید من بلد نیستم خوب دعا کنم..!!.اما خدایا این روزها کمی

خودمانی تر خواسته ام را بشنو..

اگر بلد نیستم خوب سمیه را از تو بخواهم ..مرا ببخش ..

ایرادم را ببخش ..اما او را به ما برگردان..

همه ی بیماران را در این روز های عزیزت از دلنگرانی دور کن..

خدا جان در میان دستهای تمنای آدمها ، دستهای دلم را گم نکن....

خواهشا ..لطفا..متشکرم


سمیه جان عیدت مبارک...

دوستان خوبم عیدتان مبارک...


[ سه شنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۲ ] [ 20:31 ] [ آوا ] [ ]


کما447(16مهر )

کما447

کاش خدا برای یه بار هم که شده

میومد پایین

و دره گوشم میگفت :حق نداری به کسی بگی ولی

" نگران نباش..من پیشش هستم و سالم بهتون برش میگردونم"

فقط اینو می گفت و میرفت...

کاش گوش من این صدا رو بشنوه..کاش خیلی زود بشنوه...


سمیه جون ..عزیزم..حالت رو از مادرت تلفنی پرسیدم

حالت مثل روزای قبله..تغییر و پیشرفت تازه ای نداشتی..ولی تغییر بدی هم نداشتی

گاهی سرحال ..گاهی بی حوصله....

راستی شنیدم سهیلا و فریده اومدن پیشت چند روز پیش...

یاد دور همی های سالهای قبل بخیر..دلم میخواست منم اونجا بودم ..

یادته چقد گاهی از جمع میزدیم کنار ..همیشه حرف داشتیم و

حرص بقیه در میومد...:-)

پاشو ..پاشو کلی حرف داری بهم بزنی حتما..پاشو قربونش..


[ سه شنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۲ ] [ 11:3 ] [ آوا ] [ ]


کما443( جمعه 12 مهر)

کما 443

سلام به کما

سلام به کما ، تغییری در  دنیا ،    که که انگار تعبیری از دلتنگی نمیشناسد...

سلام به کما که انگار فاصله ی عمیق بین آدمها برایش معنی ندارد

که انگار برایش مهم نیست تو 443 روز با من حرف نزده ای

این چیزها سرش نمی شود....

حتی التماس و خواهش و تهدید و بدوبیراه هم چیزی را برایش عوض نمی کند...

کاش میتوانستم سرش داد بزنم که دلم تنگ است...

تنگـــــــــــــــــــــــ برای بهترین انسانی که بهترین درک را از احساساتم داشت...

سمیه گاهی حسرت میخورم ...

با تمام خوشبختی هایم در زندگی ، جای خالی یک دوست ، مثل تو ، خیلی وقتها احساس میشود....

خیلی وقتها باید فارغ از بعضی وابستگی ها کسی را داشت که برایش حرف زد...و برایت حرف بزند...


هنوز خبرهای خوب بسیاری در آینده است که باید با تو بگویم..

هنوز حرفهای نگفتنیه به هیچکس،  فراوان هست که باید بشنوی....


هنوز آرزوهای به ثمر نرسیده ی توست که باید ببینم

هنوز سالها وقت لازم دارم تا ثابت کنم محبت هایت را جبران می کنم

هنوز لبخندهای از ته دلت را ندیده ام

آن روزهای آخر بیداری ات تازه دعاهایمان برای روزهای بهترت داشت مستجاب میشد..

برای تغییرات زندگیت...خدایا چه شد...!!


جناب کما ی ....... :

فکر میکنم 443 روز برای اینکه نا امیدمان کنی بس بوده باشد...کمی فکر کن

کمی منصف باش...کمی به روزهای گذشته نگاهی کن...کمی دلتنگی های ما را ببین...

من سمیه را با چشمان باز از تو میخواهم

با قلبی که به شادی می تپد

با جسمی که به سلامت ایستاده است

همین فردا ..همین فردا می خواهم....



[ جمعه دوازدهم مهر ۱۳۹۲ ] [ 2:31 ] [ آوا ] [ ]


کما 438( یکشنبه 7 مهر)

کما 438

این روزها

احساس میکنم وقتی مینویسم

خدا چشمهایش را می گیرد

وقتی می خوانم ،

گوشهایش را. . .

صادقانه بگویم،

فکر میکنم خدا هم از سادگی من

و حرفهای تکراری ام

خسته شده !

+ نویسنده : آرام

+ وقتی این متن و خوندم احساس کردم با حال و هوای روزهای من ، سازگاره

+ سمیه جون هنوز منتظره خبری از توام : " که چشماتو باز کردی"


[ یکشنبه هفتم مهر ۱۳۹۲ ] [ 23:19 ] [ آوا ] [ ]