X
تبلیغات
کما

کما

هدف اینه که هرکی به زبون خودش حتی یه بار برای سلامتیش دعا کنه...

سمیه در خواب..(پست ثابت :دوستان عزیز، خبرهای جدید در پستهای بعدیه)


بچه ها این سمیه ی مهربون ماست....

این عکس و این نگاهش دلم رو به درد میاره..

عزیزی که بیش از 1 ساله از ما کمی فاصله گرفته...

و طاقت ما رو طاق کرده...

کسیکه خدا کمکش کرده تا الان پیش ما بمونه...چون دکترها بعد از تصادفش

حرفای ناامیدکننده ای زده بودن....

سمیه همیشه دغدغه ی یه زندگی آروم و یه کار مناسب رو داشت

و همیشه میگفت من نمیخوام منتظر سرنوشت بمونم و همیشه

برای تغیییر وضعیتش تلاش میکرد...بعد از مدتها که برا گرفتن مجوز بیمه صبر کرده بود

تو اون روز لعنتی(27 تیر ماه ) برا کار از خونه بیرون زد و درحالیکه عابر بود با ماشین تصادف کرد...

و سرش ضربه ی بدی خورد....دکترها به موندنش امید نداشتن..

اما خدا خواست و الان سمیه تو یه خواب سنگین و بادرد زیاد هنوز کنار ماست..

روزی که برا اولین بار به ملاقاتش رفتم باورم نمی شد

از دور میدیدمش که بی حرکت خوابیده بود...

و وقتی بعد از مدتی بخاطر فاصله ی زیاد به دیدنش رفتم

و تن ضعیفش رو دیدم از همه چیز این دنیا ترسیدم...

خیلی تلاش کردم تا یه لحظه چشماشو باز کنه ..لحظه ی دردناکی بود

بمن توصیه کرده بودن که گریه نکنم واز خاطرات خوب براش تعریف کنم برا تقویت روحیه اش

ومن بهترین خاطراتمون رو با بغض خفه کننده و اشکهایی که آروم میریختن

مرور میکردم...مگه میشد اون وضع رو دید و اشک نریخت...

بچه ها

خواهش میکنم براش دعا کنید

امیدوارم به دعای شما هر روز بهتر بشه و از این وضعیت بیرون بیاد..


سمیه جان خیلی منتظر موندم که کار به اینجا نکشه که بخوام بی صدا باهات حرف بزنم..

خیلی منتظر موندم تا این خبر رو بشنوم که سمیه چشماشو باز کرده

 تا بچسبم به سقف ، از خوشحالی...

تا اشک بریزم اینبــــــــــــــــــــــار از خوشحالی.....

اما نشد که نشد...چند ماه هم رد کردی عزیزم...

ولی من به این امید که یه روز پا میشی و این روزای سختی که به ما گذشت

و میخونی برات می نویسم

این وب فقط برای توئه...به این امید ساختمش که خودت ادامه ش بدی...

دیگه طاقت ندارم ...پاشـــــــــــــو سمیه...!!!

هر روز و هر لحظه جلوی چشمامی ...

حتی لحظه ای که  خیلی شادم...از خودم خجالت میکشم وقتی یاد وضعیت تو میفتم...

از اینکه کاری از دستم بر نمیاد جز صلوات فرستادن برا سلامتیت خجالت میکشم...

تو فقط بگو نمی ری...

بازم میام پیشت ..ازین به بعد یه خونه مجازی ساختم که بیام

 و حضورت رو حس کنم...


[ سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391 ] [ 10:1 ] [ آوا ] [ ]


کما630(سه شنبه 19 فروردین 1393)

کما 630 ....19 فروردین 1393

سلام سمیه جان

سلام به روزهای جدید ..امیدهای جدید ...تو سال جدید ....

آخرین باری که دیدمت 16 فروردین سال جدید بود ...اولش بیدار بودی و لبخند رو لب دیدمت ..

اسمم و گفتم و گفتم منو میشناسی؟ خیلی آروم سر تکون دادی که ینی آره

حرف میزدم و سرمو چرخوندم تو هم چشمات رو گردوندی سمتم ...میخواستم ببینم چقد راست میگی :-)

خیلی خوشحال شدم ..گرچه چند دقیقه بعد کم کم دوباره خوابت گرفت و خوابیدی ....

با هر صدای کوچیکی چشمات باز میشد و آروم بسته میشد ...

مامانت مثه همیشه بالا سرت همراه دخترخاله ت بودن ....

قبل از دیدنت روز یازدهم عید زنگ زدم حالت و بپرسم بیام دیدنت که سونیاجون جواب داد و

گفت خونه مامان بزرگتی ....واز یه سری مشکلاتی که تو عید داشتی بهم گفت ...

از مامانت جویا شده بودم تلفنی دوباره که مثه همون روز با یه ذوق و هیجانه خاصی برام دوباره

توضیح میداد ..اولین بار بود بعد این مدت که تو کما بودی خیلی خیلی امیدوارتر از قبل

و خوشحال تر از قبل برام ازت حرف زد ...مامانت میگفت :

نزدیک عید لوله ای که بوسیله ی اون تغذیه میکردی خراب شده بود و غذا توش گیر میکرد

متاسفانه خیلی بهت سخت گذشت تا اینکه تو بیمارستان آریا رشت برات لوله رو تعویض کردن

اما لوله ای که گذاشتن مخصوص تغذیه نبود با وجود اینکه خونواده ت خیلی تاکید کرده بودن که

بهترین نوع لوله رو استفاده کنن اما بازم نمیدونم چرا بعضی دکترها سهل انگاری میکنن...

خلاصه عید بود و تعطیلات و دکترها پیدا نبودن ...چند روز بهمون سختی و گاهی بدون غذای کافی

برات گذشت تا اینکه به تهران آوردنت و دوباره لوله جدید گذاشتن ...

مامانت میگفت دوروز بهت داروهای مخصوصت رو نداده بودن

داروهای مخصوص مغز و اعصاب و اینا رو ...که باید استفاده میکردی

ولی بهرحال ندادنش هم تغییراته مثبتی برات داشت و مث اینکه هوشیاریت و

عکس العملهات اونقد بالا بود که مامانت میگفت فک میکردم الانه که سمیه حرف بزنه ...

اون روز همه رو میشناختی ...به حرفاشون و سوالهاشون با سر و حرکت دستت جواب میدادی

کارایی رو که ازت میخواستن با حرکاتت نشون میدادی ....

حتی اسم کسایی رو برعکس میگفتن و تو تایید نمیکردی

و با گفتن اسم درستشون سرت رو به نشونه تایید تکون میدادی ..

خوشحالم که وقتی اسم منم بردن منو یادت بود ...حتی اسم همسرم رو هم یادت بود ...

شنیدن این جملات از مامانت یه دنیا برام ارزش داشت سمیه یه دنیا ....اینکه اینقد

خوب مقاومت کردی و برا خوشحال کردنمون حتی تو اون حال تلاش میکنی برام ارزش داره ....

ولی با شروع اون داروها ، که مصرفش از نظر دکتر برات ضروریه دوباره

حالت خواب آلودگی بهت دست میده بیشتر و هوشیاریت انگار کمتر میشه ..

خیلی دنباله اون روز خیلی نزدیکم که خدا بخواد و همه چی تو سال جدید

برات به بهترین حالت رقم بخوره ...

خیلی دنباله اون روزه خیلی نزدیکم که داد بزنم و از خدا بابت

وجود سلامت تو، شکرش رو بجا بیارم .....

به امید همون روز خیلی نزدیک ...به امید خبرهای خوش از تو رفیق ...


[ سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 ] [ 13:17 ] [ آوا ] [ ]


کما 605(یکشنبه 25 اسفند)

کما 605


کما به وقت سال تحویل

دلم میخواست جملاتم رنگه دیگه ای داشت .....رنگ و بوی سلامتی ...

سلامتی تو سمیه جان ...

باز هم تکرار جملاته سال قبل همین موقع ...

جای خالیه لبخند و هیجان و شور و حال تو برای چیدمان سفره ی هفت سین ..

برای خرید سنبل های سر سفره ...

کاش امسال این موقع آرزوهایم برای تو برآورده شده بود ....

اما هنوز هم دعا میکنم تا لحظه ی سال تحویل 93خبر خوش سلامتت رو بشنوم ...

سمیه جان با یک دنیا آرزوهای زیبا برای تو ، آخرین پست وب کما رو

در سال 92به پایان میبرم .....

به امید روزهای خوش ....

 

+یک دنیا آرزوهای خوب در سال جدید  برای تمام دوستانی که به وب سمیه

سر زدن و براش از خدا سلامتی خواستن..

+ در طول عید و تعطیلات اگه نتونستم کامنت های شما رو جواب بدم و یا تایید کنم منو ببخشید

چون امکانش شاید برام فراهم نشه ...ولی از همه تون بابت محبت هاتون ممنونم ..

و در اولین فرصت که پیش اومد کامنت ها رو تایید میکنم ..

پیشاپش سال نو رو به همه تون تبریک میگم و براتون آرزوی

سلامت و سعادت میکنم ....

[ یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392 ] [ 13:47 ] [ آوا ] [ ]


کما595(پنج شنبه 15 اسفند 92)

کما 595

کما به وقت تولد تو سمیه جان

عزیزم ...برات بهترین ...بهترین بهترین لحظه رو همین الان از خدا میخوام ...

برات سالم ترین جسم ...زیباترین حرف ...مشتاق ترین نگاه ...رو همین الان از خدا میخوام ....

تولد دوباره ت رو از طرف خودم و همه ی دوستانی که اینجا باهات آشنا شدن بهت تبریک میگم



کما از چی بگه سمیه ..از اینکه  یکسال منتظر همچین روزی بود که لبخند تو رو ببینه ولی بازم نشد ..

ما بازم کنارتیم ...برات دعا میکنیم ..از خدا میخوایم ...انشالله همین امشب

یه زندگی پر از سلامتی ...شادی ...بهت هدیه کنه ...آمین یا رب العالمین


بیاد زیباترین لبخندت ....تولدت مبارک رفیق

[ پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392 ] [ 0:20 ] [ آوا ] [ ]


کما 592( دوشنبه 12اسفند)

کما 592


این گلها تقدیم به تو عزیزم ...

این روزا  تولد دوباره ی طبیعته ....

همه این روزا میگذره و هی میگذره ....اما ....بی.............

+ خدا رو قسم میدم به تموم دستهای دعای رو به آسمون که

تا به تحویل سال نرسیده خبر سلامتیت رو شکوفه ها ی خوش خبر فریاد بزنن....

و از تازگی و طراوت و سلامت جسمت خبر بدن .. ومن مثل همون شکوفه زیباتر از همیشه ببینمت..

آمین یا رب العالمین


+ سمیه جون تو آخرین خوابی که ازت دو هفته پیش دیدم 2 تا هدیه بهم دادی ..

اونقدر اون خواب برام واقعی بود که وقتی بیدار شدم باور نکردم فقط یه خواب بود....

اگه اون خواب تو اون شرایط تعبیر میشد (اون موقع منتظر یه هدیه بودم)

برام ثابت میشد که هر جای این دنیا که هستی ، هنوز گوشه ای از قلبت جا دارم ..

گرچه تعبیر نشد و واقعی نشد اما هنوز اون لحظه ی قشنگی که حتی

تو رویا و خواب برام رقم زدی  ارزشمنده ..

[ دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 ] [ 23:56 ] [ آوا ] [ ]


کما 578( دوشنبه 28 بهمن 92)

کما578

کما به وقت دعا

خدایا سلام

نمیدونم چرا مدتیه وقتی صبح زودتر از خواب بیدار میشم و سعی میکنم کمتر تو رختخواب باشم

و میام تا یه دوری تو دنیای اطلاعات بزنم خبرهایی رو میشنوم که آزار دهنده ست ...

امروز صبح ایمیلم رو چک کردم ...عزیزی خبری داد که برادرش در حین عمل دچار خونریزی شدید میشه

و به خاطر اینکه تجهیزات به خوبی نبوده خون به مدت 2 دقیقه به مغز نمیرسه و الان 16 روزه تو کماست...

از من کمک خواست ..بیشتر از همیشه احساس درموندگی کردم ....تنها کارم همیشه امید دادن به

آدمهاست این مواقع و این آزارم میده ...کاش خدا هیچوقت هیچ بنده ای رو در همچین حالی قرار نده ...

کاش خدا رو این قانون  که همیشه میگن : هر کسی رو که بیشتر دوست داره

بیشتر و سخت تر آزمایش میکنه تجدید نظر کنه ....یا حداقل با دردهایی که  عزیزانمون میکشن

صبر ما رو محک نزنه ...اصلا نمیدونم تا چه حد دارم درست حرف میزنم ..فقط تمام اون چیزهایی رو

میگم که همیشه در شرایط سخت آدمهای اطرافم بهم گفتن ...

دوستان خوبم لطفا برای این پسر 21 ساله هم دعا کنین تا از این وضعیت خارج شه

و خبر سلامتیش رو بشنویم ...من هر بار که بیادشم صلوات میفرستم برای سلامتیش

امیدوارم شما هم دریغ نکنین...متشکرم

+سمیه بیادتم رفیق دوست داشتنی

[ دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392 ] [ 9:56 ] [ آوا ] [ ]


کما571( دوشنبه 21 بهمن 92)

کما 571

خوب ببین...

زندگی زیباست...

رنگارنگ است...

روزها خوبند...

ماه ها بهترند...

و سالها عالی ترند...

می گذرند....

و تو تمامی خوبی ها را تجربه میکنی...


+تقدیم به سمیه نازنینم ....

+ شعر از : آرتا


[ دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392 ] [ 9:27 ] [ آوا ] [ ]


کما 565 ( 15 بهمن 92)

کما 565

به بهانه ی تولدم 14 بهمن92

سلام به خدای مهربونم

سمیه جون سلام ...

این دومین سالی بود که روز تولدم ،  تو با آرزوهای قشنگت منو همراهی نکردی ...

اما هنوز تو قلب من هستی ...تو ذهنم ..تو فکرم ..تو روزمرگیهام...تو دعاهام ...همه جا حضور داری

اولین SmS ساعت 12:05 شب قبل تولدم  دقیقا منو به یادت انداخت..چون همیشه  جزو اولین

نفراتی بودی که تبریک میگفتی ..تو این چند سالی که با هم آشنا شدیم ...

یادمه سال قبل بغضم ترکید ...اما امسال امیدوارترم و هنوز دعاگوت پیش خدای مهربون ..

سمیه پاشو و سلامتیت رو بهترین هدیه ی زندگیم تو اینروزا کن عزیزم ..پاشو...


+ سمیه بــــــــــــــــرف میاد ..یه برف خوشگل ..جات خالی 

یادش بخیر چند سال پیش ..برف ..من ..تو ..دوستان ..عکس ..پیاده قدم زدن تا خونه تون ..



[ سه شنبه پانزدهم بهمن 1392 ] [ 14:13 ] [ آوا ] [ ]


کما549( یکشنبه 29 دی)

کما 549

دنبال یه تصویر بودم از نهایت شادی و لبخند تو ..

پیدا نکردم ....

انگار قراره خودت اونو رقم بزنی ...منتظرم رفیق


[ یکشنبه بیست و نهم دی 1392 ] [ 3:21 ] [ آوا ] [ ]


کما 535( یکشنبه 15دی)

کما 535

سلام به خدای مهربانم

من و امیدهای تازه م ..

سلام سمیه جون ..چند روزی به شمال اومده بودم و یک روز و یک فرصت مناسب پیش اومد که

بعد مدتها که نشده بود ببینمت موفق به ملاقاتت بشم ..

عصر جمعه مثل همیشه مامانت با روی باز پذیرای ما تو اتاقت شد ..

این بار با مامانم به دیدنت اومدیم...به مامان سپرده بودم که وقتی دیدت یه وقت جلوی مامانت

گریه ش نگیره ..ولی تو همین حال و احوالها و دعا دونه هایی که رد و بدل میشد خودم

بغضم گرفت و سریع خودمو جمع کردم ...

چیزی که بعد مدتها از وضعیتت برام تازگــــی داشت این بودکه وقتی صدات می کردم و میگفتم سمیه منم

منو میبینی :

سرت رو میچرخوندی سمتی که من بودم یا مامانت بود ...نگاه میکردی و یه ته لبخندی

روی صورتت گاهی ..انگار دنیام رنگ روزای سابق میشد که با هم حرف میزدیم ...

یه امیدی تو دلم زنده میشد ..و شده ..

مامانت میگفت اگه صدامو میشنوی چشماتو ببند آروم ، میبستی و باز میکردی ..

آخ چقد خوشحال بودم ...تنها حسی که فکر میکنم میتونم اطمینان داشته باشم

گاهی که هوشیارتری باعث شه  وجود من رو هم کنارت درک کنی ، لمس دستات

و لمس گونه هات و لمس موهاته ...و این به خود من هم که ساعتی کنارت هستم آرامش میده ..

تنها کار این روزای من این شده که بهت ثابت کنم من آوایی هستم که هیچوقت از یادم نمیری ..

حتی شده چند ثانیه از هوشیاریت متعلق به من باشه برام خوشحال کننده ست ..

و تنها چیزی که نگرانم میکنه ، اینکه چشمات و باز کنی و خودت رو در این حالت ببینی ...

خدایا بهترین ، بهتـــــــرین ، بهــــــتـــــــــــــــرین ها رو برای سمیه بخواه ...

همین امروز ، همین الان ، همین حالا ..آمین

+ از نظر جسمی سمیه روز خوبی داشتی ولی به گفته مامانت گاهی داروها تاثیرات خودش رو ندارن

و بی تابی میکنی..به صداها عکس العمل نشون میدی ..گاهی از طریق دهان کمی غذا میخوری ..

ولی همچنان برای مامانت همون دختربچه ی نازی هستی که مراقبته همه جوره و خستگی ناپذیر...




[ یکشنبه پانزدهم دی 1392 ] [ 17:16 ] [ آوا ] [ ]


کما 520( جمعه 29آذر)

کما 520

سلام سمیه جون

فردا شب بلندترین شبه ساله ...دلم خواست بهت بگم " به صد یلدا الهی زنده باشی سمیه "

این یکسال و چند ماه  به اندازه ی کافی بلندترین و دردناکترین سالهای عمرت رو تجربه کردی

میدونم بی نیاز تر از اینی که بخوای به شبهای یلدای ما فکر کنی و یا حسرتی بخوری

اما بازهم گذر از یلدای سخت زندگیت رو برات آرزو میکنم ....

چند روز پیش با مامانت تلفنی حرف زدیم ...خیلی صحبت کردیم درباره ت ...

درباره مشکلاتی که در اثر بی تحرکی برات ایجاد شده ...و درمانهای گیاهی ای که کار میگیرن

برای بهبود وضعیتت ...اینکه مث قبل گاهی آرومی و گاهی خیلی اذیت میشی و درد داری ...

با تمام وجودم بهترین روزهای عمرت رو از همین حالا برات از خدا می خوام ...

خدایـــــا صـــــدا مـــــو داری ؟!!!


+ تسلیت میگم بهت مریم عزیز بابت فوت برادرت..امیدوارم خدا روحشون رو شاد کنه

و به دل شما و خونواده صبر بده عزیزم

+ممنون مژگان عزیز بایت معرفی سایت...


[ جمعه بیست و نهم آذر 1392 ] [ 19:57 ] [ آوا ] [ ]


کما 511( چهارشنبه 20آذر)

کما 511

سلام سمیه جان

امروز هم خبری نیست جز بی خبری ...

امروزم کسی شاد نشد ..هیجان نداشت تا زنگی بزنه و خبری ازت بده...

تمام این 511 روز همینطور گذشت ....

با همه ی اینها که این روزها بهم میگذره "" میخوام امیدوار باشم "

میگم خدایا شکرت که کنارمون هستی ..

شکرت که برای دردهامون راه درمون گذاشتی ...

شکرت که گاهی هم ما رو به اتفاقات خنده دار دنیا میخندونی ...

خدایا شکرت که هستی ...اما بیشتر ازین باش ...کمی بیشتر ....


+ سمیه جون یکی از دوستام بهم یه آیه داد که میگن اگه بیماری درد داشته باشه

با 7 بار خوندنش آرامش میگیره ..گاهی شبا اگه یادم میره منو ببخش ..اما برای تو و مامانم میخونم عزیزم...

اَسئل ُ الله ُ العظیم َ ربَّ العرش ِ العظیم ِ ان یَشفیک

آمین یا رب العالمین..

[ چهارشنبه بیستم آذر 1392 ] [ 10:58 ] [ آوا ] [ ]


کما 500( شنبه 9آذر)

کما 500

سلام سمیه جان

گرچه این روزها همه چیز ختم میشد به بیمارستان و خبرهایش

حتی کمک به نوشتن املای کلمه ی "عمل" خانوم بغل دستم در صف اتوبوس هم 

شاملش میشد ..

گاهی مدام می خواهی حالت خوب باشد و مدام می خواهی حال دیگران را خوب کنی ...

گاهی میگردی دنبال افکار خوب ..خبرهای خوب ..اما انگار چیزی ازتو گریزانست ...

چیزهای زیادیست که شادیهایت را موقتا رقم بزند ..حال و هوای این روزهای ورزش ..سیاست

که می دانم با وجود هوشیاریت چه تفسیرهایی میکردی و جدی میشدی...

حال و هوای باران گاه و بی گاه  این روزها که حال تو را هم خوب تر کند ..

حال و هوای این روزهای بازار و خرید های زمستانی که میدانم از سلیقه کم نمی آوردی ...

همه ی اینها را برایت جمع می کنم تا وقتی که چشم باز کنی ..

دوستانت حالت را می پرسند و خبر از تو می خواهند ..

نمی دانند که من مشتاق تر از آنها منتظر خبرهای جدید از توام ..

اما چه کنم که خبرها دست توست و تو هم انگار نه انگار ..

رفیق عادت نکن به اینهمه فاصله ..برایمان خوب نیست ...

عادت نکن به اینکه دوریمان برایت عادی شود ، چون برای ما هیچوقت اینگونه نمی شود..

اگرچه در تمام این یکسال ، جنس حرفهایمان فرق داشت ...گاهی فقط تکرار صدای تو بود و از تو سکوت

اما با زهم مشتاق ملاقاتت بودم که اینبار هم نشد ...

سمیه جان از هر جایی که هستی ، حتی اگر از من یک قدم به خدانزدیکتری

از حال این روزهایم  برایش بگو و بگو که من دیگر تاب درد کشیدن عزیزانم را ندارم ....

به " او"ی مهربان بگو که حال این روزهای تو  ، من و مادرم راخوب کند....

آمین..

+سمیه در همون وضعیت چند ماه اخیر بوده و تغییر خاصی نکرده ..ممنونم از پیگیرهاتون...

[ جمعه هشتم آذر 1392 ] [ 23:55 ] [ آوا ] [ ]


کما 488( دوشنبه 27آبان)

کما 488

سلام به دوستان عزیزم


اول تشکر میکنم ازتون که تو این روزهای عزیز یاد ما کردین و برای سلامتی سمیه دعا کردین

امیدوارم خدای مهربون زود زود حاجت های من و شما رو برآورده کنه و دلمون رو شاد...

چندروزی به شمال رفتم و برای دیدن سمیه مشتاق بودم ..

با مامان سمیه تماس گرفتم برای احوالپرسی و اینکه هماهنگ کنم قبل رفتن

ولی سمیه رو چند روزی به خونه ی مادربزرگش برده بودن که من آدرسش رو دقیق نمیدونستم

یه بار چند سال پیش باهاش به محل مادربزرگش رفته بودم ...

اما متاسفانه نشد دوباره از نزدیک ببینمش..

جویای حالش شدم که گفتن : فعلا به همون صورت روزهاش رو طی می کنه و تغییر قابل توجهی نداشته


+ سمیه جان شب عاشورا خوابت رو دیدم :

انگار سر کلاس بودم و هی یواشکی باهات تماس می گرفتم

و مامانت گوشی رو برداشت...و با هیجان گفت گوشی گوشی یه لحظه :

و پشت خط صدای تو بود ..خیلی آروم و گرفته مثل آدمای سرماخورده ..

باهام حرف زدی و سلام علیک کردی ...من فقط اسمت و صدا می کردم و گریه م گرفته بود ..

صدا قطع شد و من انگار فقط میدویدم  که خودمو به خونتون برسونم ...

از خواب بیدار شدم ...

دلم روشن بود ..قبل تماس با مادرت همش میگفتم کاش این خواب یه نشونه باشه

که خبر بیدار شدن تو رو بشنوم ...اما نشد ...

ولی رفیق من هنوز منتظر خبرهای خوب از توام ...


[ دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392 ] [ 12:16 ] [ آوا ] [ ]


کما 474( دوشنبه 13 آبان)

کما 474

نمی دونم مردها تو شرایط سخت به چی پناه می برن، وقتی برای خالی کردن احساسات بدشون حتی

راحت اجازه ی اشک  ریختن هم ندارن ...

ولی بازهم گاهی وقتا ترجیح میدم مرد باشم ...تو خیلی شرایط احساس کنم اونقدر قوی ام که

می تونم همه چیز رو خودم پیش ببرم ...حل کنم ..

با اینکه خدا بهترین تکیه گاههای عاطفی( همسرم و پدرم) رو در کنارم قرار داده

اما دوست دارم گاهی یه " من " قوی باشم.

ولی نمیشه سمیه ...گاهی وقتا مرد که نمیشم هیچ ، حتی شبیه دختر بچه ها میشم..

سریع اشکم در میاد ....انگار مقاومتم رو از دست میدم ..

با اینکه مشکلات حل شدنی ان ولی این ترس از اتفاقات آینده آزارم میده...

سمیه ی عزیزم...امروز بیمارستان بودم برا ادامه ی کارهای مامانم..

الان مامان و بابام بعد چند سال با هم مشهد هستن و شاید دارن دعا میکنن که

از بیماری و بیمارستان دور شن ..ولی نمی دونن که من خبر بستری شدن دوباره ی مامان رو از دکترش گرفتم..

الان دلم میخواست نه زن باشم ..نه مرد ...شاید دلم میخواست الان اصلا نباشم...

خدایا روزهای بد گذشته رو از همه ی ما دور کن....


+اینجا فقط شرمنده ی دوستانی میشم که با هزار امید میان که خبری بگیرن

ولی هر بار با حرفای من شاید ناراحت شن ..اینجا برای من مث " دل سمیه "است

بهم خرده نگیرین...ذارین باهاش از روزمرگیهام بگم تا کمی سبک تر شم ..ممنون از حوصله ی شما..



[ دوشنبه سیزدهم آبان 1392 ] [ 12:44 ] [ آوا ] [ ]


کما 468( سه شنبه 7آبان)

کما 468

سلام رفیق

امروز با مامان بیمارستان بودم ...برا انجام کاری...سمیه تو میدونی....

اونجا که میری انگار بوی درد میاد ...طعم درد رو خوب میچشی بدون اینکه جسمت مشکلی داشته باشه...

وقتی صدای کشدار کفشهای پیرمردی رو میشنوی که اینقدر با عصا بالا و پایین رفته خسته شده و

لحظه ای که  کسی بهش میگه حاج آقا همراه نداری؟بغض میکنه ..

اون لحظه درد میکشی...


وقتی صدای مادر یه بچه ی 4 ساله رو میشنوی که میگه :

این بچه رو خدا برام نگه داشته ، چون وقتی قرص میخورم بیحال بیحالم..

درد میکشی...


وقتی برای 2 هفته ...بابت 2 بسته قرص پنج میلیون و هفتصد پول میدی_ جدای باقی خرجها_

و دکتر میگه از کجا گیر آوردی چه ارزون !!!

درد میکشی...مگه نه سمیه !!


وقتی ...وقتی ...وقتی ....که بسیارند ازینها.....

وقتی مادرم دلهره میگیرد برای جمله های پی در پی دکتر دردم بیشتر می شود ...بیشتر و بیشتر...

انگار چیزی درونم می جوشد و

بازیگر میشوم  آن لحظه... لبخند میزنم ..

اما از درون درد میکشم ..

تو میدوونی فقط سمیه مگه نه !!!


همین الان دعا میکنم برای تمام آدمهایی که امروز دردهایشان از چهاردیوار آن اتاق بیرون میزد

خدایـــــــــــــــا ...برای دردهایمان درمان باش..آمـــــــــــــین



[ سه شنبه هفتم آبان 1392 ] [ 18:36 ] [ آوا ] [ ]


کما 462( چهارشنبه اول آبان)

کما 462 

کما بوقت قرار ..

بیادتم سمیه ...بیادتم...

فکر میکنم تو این هفته دو بار به خوابم اومدی..ولی از جزءیاتش هیچی یادم نمیاد

فقط اینکه انگار شاد بودیم ...مثل قبل...تو جمع بودیم ....

خبرهایی که ازت میگیرم به روال این چند ماه اخیر بوده..

فقط همین جمله که : تغییر خاصی نکردی

خدایا یه تغییر خاص میخوام ...برای سمیه ...برای مادرم هم که کمی ....

برای همه ی بیماران خاص...

اللهم اشفع کل مریض...

+ عید غدیر مبارک


[ چهارشنبه یکم آبان 1392 ] [ 13:51 ] [ آوا ] [ ]


کما 454( سه شنبه 23مهر)

کما 454

نگاهت!

نگاهت چه رنج عظیمی ‌است،

وقتی به یادم می‌آورد

که چه چیزهای فراوانی را

هنوز به تو نگفته‌ام ...


(آنتوان دوسنت اگزوپری)


سلام خدا جان

این روزها ..این ماهها ..تنها کارم برای دوستی در حق سمیه ، شمردن اعداد شده است..

20...100..300...و ....454...آخرین روزی شده که این اعداد من را به بازی گرفته اند....

این روزها روزهای عزیزیست برای منی که  شاید مفهوم بزرگیش را خوب نمیدانم...

شاید من بلد نیستم خوب دعا کنم..!!.اما خدایا این روزها کمی

خودمانی تر خواسته ام را بشنو..

اگر بلد نیستم خوب سمیه را از تو بخواهم ..مرا ببخش ..

ایرادم را ببخش ..اما او را به ما برگردان..

همه ی بیماران را در این روز های عزیزت از دلنگرانی دور کن..

خدا جان در میان دستهای تمنای آدمها ، دستهای دلم را گم نکن....

خواهشا ..لطفا..متشکرم


سمیه جان عیدت مبارک...

دوستان خوبم عیدتان مبارک...


[ سه شنبه بیست و سوم مهر 1392 ] [ 20:31 ] [ آوا ] [ ]


کما447(16مهر )

کما447

کاش خدا برای یه بار هم که شده

میومد پایین

و دره گوشم میگفت :حق نداری به کسی بگی ولی

" نگران نباش..من پیشش هستم و سالم بهتون برش میگردونم"

فقط اینو می گفت و میرفت...

کاش گوش من این صدا رو بشنوه..کاش خیلی زود بشنوه...


سمیه جون ..عزیزم..حالت رو از مادرت تلفنی پرسیدم

حالت مثل روزای قبله..تغییر و پیشرفت تازه ای نداشتی..ولی تغییر بدی هم نداشتی

گاهی سرحال ..گاهی بی حوصله....

راستی شنیدم سهیلا و فریده اومدن پیشت چند روز پیش...

یاد دور همی های سالهای قبل بخیر..دلم میخواست منم اونجا بودم ..

یادته چقد گاهی از جمع میزدیم کنار ..همیشه حرف داشتیم و

حرص بقیه در میومد...:-)

پاشو ..پاشو کلی حرف داری بهم بزنی حتما..پاشو قربونش..


[ سه شنبه شانزدهم مهر 1392 ] [ 11:3 ] [ آوا ] [ ]


کما443( جمعه 12 مهر)

کما 443

سلام به کما

سلام به کما ، تغییری در  دنیا ،    که که انگار تعبیری از دلتنگی نمیشناسد...

سلام به کما که انگار فاصله ی عمیق بین آدمها برایش معنی ندارد

که انگار برایش مهم نیست تو 443 روز با من حرف نزده ای

این چیزها سرش نمی شود....

حتی التماس و خواهش و تهدید و بدوبیراه هم چیزی را برایش عوض نمی کند...

کاش میتوانستم سرش داد بزنم که دلم تنگ است...

تنگـــــــــــــــــــــــ برای بهترین انسانی که بهترین درک را از احساساتم داشت...

سمیه گاهی حسرت میخورم ...

با تمام خوشبختی هایم در زندگی ، جای خالی یک دوست ، مثل تو ، خیلی وقتها احساس میشود....

خیلی وقتها باید فارغ از بعضی وابستگی ها کسی را داشت که برایش حرف زد...و برایت حرف بزند...


هنوز خبرهای خوب بسیاری در آینده است که باید با تو بگویم..

هنوز حرفهای نگفتنیه به هیچکس،  فراوان هست که باید بشنوی....


هنوز آرزوهای به ثمر نرسیده ی توست که باید ببینم

هنوز سالها وقت لازم دارم تا ثابت کنم محبت هایت را جبران می کنم

هنوز لبخندهای از ته دلت را ندیده ام

آن روزهای آخر بیداری ات تازه دعاهایمان برای روزهای بهترت داشت مستجاب میشد..

برای تغییرات زندگیت...خدایا چه شد...!!


جناب کما ی ....... :

فکر میکنم 443 روز برای اینکه نا امیدمان کنی بس بوده باشد...کمی فکر کن

کمی منصف باش...کمی به روزهای گذشته نگاهی کن...کمی دلتنگی های ما را ببین...

من سمیه را با چشمان باز از تو میخواهم

با قلبی که به شادی می تپد

با جسمی که به سلامت ایستاده است

همین فردا ..همین فردا می خواهم....



[ جمعه دوازدهم مهر 1392 ] [ 2:31 ] [ آوا ] [ ]


کما 438( یکشنبه 7 مهر)

کما 438

این روزها

احساس میکنم وقتی مینویسم

خدا چشمهایش را می گیرد

وقتی می خوانم ،

گوشهایش را. . .

صادقانه بگویم،

فکر میکنم خدا هم از سادگی من

و حرفهای تکراری ام

خسته شده !

+ نویسنده : آرام

+ وقتی این متن و خوندم احساس کردم با حال و هوای روزهای من ، سازگاره

+ سمیه جون هنوز منتظره خبری از توام : " که چشماتو باز کردی"


[ یکشنبه هفتم مهر 1392 ] [ 23:19 ] [ آوا ] [ ]


کما 434( چهارشنبه 3 مهر )

کما 434

سمیه جان سلام عزیزم

این روزا بلاگفا هم من و از تو جدا کرده

حتی دنیا راضی نیست به دلخوشی های من و تو در این دنیای بی صدای مجازی

امیدوارم این لحظه از زندگیت جسمت و روحت پر از آرامش باشه و هیچ درد تازه ای رو تجربه نکنی

امیدوارم لبخندهات شکوفه بزنه و لبت به کلامی باز شه و چشمت به نوری قوت پیدا کنه

و دلمون شاد از سلامتیت...

+ دوستان نمیدونم این مشکل از کجاست که بلاگفا تو سیستمم باز نمیشه و هیچ وبلاگی رو

برام باز نمیکنه..حتی وب کما....فقط به ضرب زور و تکرار مثل این لحظه میز کارم باز میشه که

بتونم چیزی بنویسم...این روزا اگه نبودم به این دلیله و امیدوارم راه ارتباطیم باز شه...

+همه ی سایتها باز میشن فقط بلاگفا باز نمیشه ...کسی را ه حلی برا اینکار داره ؟


[ چهارشنبه سوم مهر 1392 ] [ 18:45 ] [ آوا ] [ ]


سمیه جون بیادتم اما بلاگفا تو سیستمم باز نمیشه:-( با گوشی اومدم

[ یکشنبه سی و یکم شهریور 1392 ] [ 14:4 ] [ آوا ] [ ]


کما 424( یکشنبه 24 شهریور)

کما 424

سلام به خدای خوبیها

سلام سمیه جان

سلام و عرض شرمندگی از سمیه و دوستان خوبم

که قول داده بودم پیش سمیه برم که باز هم نشد....

اما قبل از نوشتن این متن دوباره سری به آرشیو فیلم های یادگاری از دوستان سر زدم و

صدا و تصویر مهربونت رو دوباره نگاه کردم

و کمی پیش با مادرت تلفنی حرف زدم ....

فکر میکردم برای مراسم چهلم مادربزرگت تو رو به خونه شون ببرن اما مثل اینکه خاله ت اومد

پیشت تا تنها نمونی...و شنیدم خیلی ازت پذیرایی کرده و تمام وقتش رو با تو گذرونده...

خاله ت همچنان مثل قبل همراهته...نگرانته..و مطمئنم که خیلی دوستت داره...

مامانت میگفت به صداها با حرکات بدنت بیشتر از قبل جواب میدی..

و درکت نسبت به محیط بیشتر شده...

فقط درد بدن و بی تحرکی خیلی آزارت میده ...خدایا این درد ها رو از سمیه دور کن...خواهش...

با دکترت صحبت کردن که قرار بود دوباره پیوند جمجمه بشی ، اما چون نمی خوان دوباره پس بزنه

و خدای نکرده عفونت برگرده فعلا قرار شده بحث زیبایی رو کنار بذارن

تا وقتی که بزودی که خدا بخواد و چشمات رو باز کنی تصمیم بگیرن...

سمیه جان جای  صدای تو ، حرفهای تو ، تصویر تو ، لبخند تو ، تو روزهای من خالیه

اگه اینبار هم نتونستم از نزدیک ببینمت منو ببخش....باور کن وقتی به شمال میام

زمان زود میگذره و انتظارات هم ازم زیاده...

منو ببخش ..منو ببخش...

به امید دیدارت ...

[ یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392 ] [ 14:36 ] [ آوا ] [ ]


کما 417( یکشنبه 17 شهریور)

کما 417

سلام به خدای مهربانم

سلام سمیه جان

عزیزم سکوتم رو به پای فراموشی نذار ...هیچوقت ..هیچوقت

که گاهی نمی خوام با دلتنگیهایی که از لابلای جملاتم بیرون میزنه،

و یا با پرسشهای بی جوابی که گاهی از خدا دارم ،

و مدام و مدام تکرار کنم... دوستان جدیدت رو که تمام این یکسال و چند ماه  به

جمع دونفره ی حرفهای ما پیوستن رو آزار بدم...حضورشون به من قوت قلب میده....

حتی اگه بی صدا بیان بخونن و بی صدا دعا کنن برام ارزشمنده..خیلی....

حتی اگه نیان و بیادت هر بار از خدا برات چیزای خوب بخوان..


+این روزا مامان خونه ی ماست...برای انجام یه سری از آزمایشات اومده ....

مامان به دلایلی که خودتم میدونی هیچوقت نشد که ببینتت...با اینکه خیلی دلش میخواست بیاد

اما من نتونستم تا الان بذارم که بیاد....تو اون  روزایی که تو بخواب رفتی

مامان  مریض بود و مشکلات زیادی رو پشت سر گذاشت..که خداروشکر مدتیه بهتره..

میگفت تلفنی با مامانت حرف زدن...

میگفت پشت تلفن هر دو باهم اشک ریختن ..مامانم مادرت رو چند بار فقط دیده بود....

مامان میگفت : همیشه سر نماز یادچند نفر میفته که یکی از اونها حتما تویی...

میگفت : خیلی وقتا یاد حرفایی که دور هم مینشستیم و میزدی میفته...

امیدوارم خدا صدای مامان هامونو بشنوه..آمین


+سمیه جان خدا بخواد چند روز آینده میام پیشت....

امیدوارم دستای گرمت رو دوباره تو دستم بگیرم..

و امیدوارم همین امشب چشماتو باز کنی و تا اون روز حالت رو بهتر ببینم..آمین


[ یکشنبه هفدهم شهریور 1392 ] [ 18:7 ] [ آوا ] [ ]


کما 408( جمعه 8 شهریور)

کما 408

سلام سمیه جان

این روزها تنها جوابی که در مقابل این سوال از وضعیتت میشنوم اینه که :

سمیه فعلا همونجوریه ...تغییر چندانی در وضعیتت رخ نداده..هنوز خوابی ...و آرومی ...

گاهی بی حوصله ای..به حرکات عکس العمل نشون میدی...

عزیزم این سکوتو بشکن ...


همیشه وقتی میخوام بگم به امید اون روز،

فکر میکنم خدا پیش خودش بگه : پس هنوز میتونه صبر کنه

پس میگم به امید همین فردا ...به امید همین فردا که تو این سکوت رو میشکنی


مرا ببخش

که با دوریت زنده ام

هنوز ...

+(کیکاووس یاکیده)


+ این عکس زیبا تقدیم به تو .....

+راستی یکی از دوستای مشترکمون هم ازدواج کرد...اگه بشنوی تو هم مثل من خوشحال میشی....

از طرف تو هم بهش تبریک میگم:-)




[ جمعه هشتم شهریور 1392 ] [ 16:20 ] [ آوا ] [ ]


کما 400( پنج شنبه 31 مرداد)

کما 400 روز گذشت

( دیشب خوابتو دیدم سمیه)

سلام به خدای مهربانم که حواسش به من هم هست

سلام سمیه جون ...دیشب خوابت رو دیدم...

کاش خدا اون لحظه هایی رو که میدیدم جزء واقعیت قرار میداد و انشالله که قرار بده بزودی....

خواب میدیدم کنار مادرت بودیم که صدایی از اتاق خوابت اومد

تند و تند اومدیم سراغت دیدم داری سعی میکنی بلند شی...و حرکاتت طبیعییه..

اون لحظه اینقدر هیجان داشتم و متعجب بودم که دوست داشتم داد بزنم از خوشحالی...

اثری از غم تو چهره ات نبود..فقط از قبل یکم لاغرتر بودی.. و اون چشمت که

ضربه دیده بود یکم نیمه باز بود...

مثل قبل سرحال و خنده رو ...وقتی منو دیدی گفتی مرسی که اومدی ....

منم مدام ازت میپرسیدم دستت درد نمی کنه ..پات درد نمی کنه...و تو میگفتی نه ..خوبم

مامانت گریه میکرد...و من خیلی خوشحال بودم ..

بعد چند ساعتی که انگار برامون عادی شده بود با هم صحبت میکردیم..

همش ازت سوال می پرسیدم...که :

سمیه یادته تو کما چی بهت گذشت..میگفتی هیچی یادم نیست

میگفتم : سمیه اگه بدونی مامانت چقدر برات زحمت کشیده ..تمام وقتش رو برات میذاشت

گفت : میدونم....

گفتی : وقتی غذا نمیخوردم بوی دهنم آزارش نمیداد؟ میگفتم:مامانت مسواکت رو هم میزد دختر...

میگفتم: سمیه مامانت همش میگفت دوست دارم تو خوب شی تو رو ببرم پیش

اون دکتری که نا امیدم کرد

با ناراحتی گفتی : آره منم میخوام برم پیشش و بگم چرا گفتی من خوب نمیشم، دیدی چقدر سالمم

به پاهات نگاه میکردم که مثل قبل فرم خودش رو داشت ....و خداروشکر میکردم

گفتم سمیه میدونی چند روزه تو کما بودی ؟ گفتی نه ....گفتم خیلی..بیشتر از سیصد روز ..

گفتم یه بار باهات شوخی هم کردم ، طعنه زدم به اصحاف کهف..خندیدی...

خیلی با هم حرف زدیم ..چند جا هم رفتیم امابیشتر ازین زیاد خاطرم نیست...


خدایا کاش این خواب نبود ...کاش تو میخواستی که واقعی باشه...

چقدر امروز بیشتر دلم براش تنگ شده....

چقدر وقتی از خواب بیدار شدم سبک شدم که دوباره حداقل یه بار دیگه سالم دیدمت..

هیچ وقت تو خوابای قبلیم اینقد سرحال و شاد ندیده بودمت...

سمیه بیدار شو سمیه ....چرا زندگیه تو باید این شکلی بشه ...چرا آخه ؟!!



[ پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392 ] [ 16:22 ] [ آوا ] [ ]


کما397( دوشنبه 28مرداد)

کما 397

سلام به خدای مهربانم که حواسش به من هم هست

سلام به سمیه ی عزیزم

سلام به دوستان خوب سمیه

شرمنده ام از سمیه ی عزیزم که چند روزی مشغله داشتم و

چند روزی هم به شمال رفتم اما فرصت دیدارش رو پیدا نکردم...

( که اگرچه اگر فرصتی هم بود ،بی وقت بود و نمی خواستم مزاحم خونواده بشم )

شرمنده ام از شما دوستانی که در هر صورت پیگیر احوالات سمیه هستین و من

نتونستم شما رو در جریان بذارم...

امروز تلفنی حال سمیه رو از مادرش پرسیدم:

سمیه یکی دو روزی کمی بی حال تر نسبت به روزهای قبل بود

بیحال تر یعنی گاهی بی حوصله تر و آروم تر و اینکه عکس العمل های کمتری داشته..

اما الان وضعیت عمومیش به روال قبل هست...آرومتره ..دردی نداره ...

و هنوز در خواب سنگینش فرو رفته...

امیدوارم خدا راضی به این همه سکوتش نباشه ....

خدایا خودت کمکش کن ...اگه میشه یکم زود ...سمیه ی من( ما ) رو از این خواب بیدار کن..آمین



[ دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392 ] [ 14:18 ] [ آوا ] [ ]


کما 382( یکشنبه 13 مرداد)

کما382

سمیه جان سلام

امروز با مامانت تلفنی صحبت کردیم..

مثل اینکه خداروشکر روزهای آروم تری رو داری..و حداقلش اینه که درد نداری

عکس العملهات بهتر شده و روزهات رو به همین روال سکوت میگذرونی...

ولی هنوز خوابی عزیزم...

پاشو سمیه ..دیگه داری میزنی رو دست اصحاب کهف...:-)

شوخی کردم ..الهی بمیرم که روزهای سختی داشتی ،

ولی دلم برا شوخی کردن باهات تنگ شد یه لحظه....

بیاد روزهای گذشته که گاهی چقدر میگفتیم و میخندیدم ...


+ عزیزم منو در غم از دست دادن مادربزرگت شریک بدون...روحش شاد

+ اتفاق مهم امروز هم : شروع ریاست جمهوری حسن روحانی بود..

میدونم این موضوعات همیشه برات مهم بوده..و درباره ش حرف میزدیم..

امیدوارم روزهای آینده روزهای خوبی برای همه مون رقم بخوره .....



[ یکشنبه سیزدهم مرداد 1392 ] [ 18:38 ] [ آوا ] [ ]


کما 376(دوشنبه 7مرداد-شب قدر)

کما376

کما به وقت شـــــــــــب قـــــــــــدر

به وقت دلهای ملتهب پر از دعا

و گلوهای از بغض انباشته

کما به وقت دعای مادر

به وقت دعای دوست

به وقت آرامش

کما به وقت شب قدر و فرشته های آمین گو...

خدایا تا تو در این شبها هستی ..من امیدوارم ...

تا تو دست میگیری من دست به سویت دراز می کنم...

تا تو نگاهم میکنی من بیدارم ....

خدای من برای این روزهای پر اضطراب ما آرامش بخواه ....

برای دوست در کمای من سلامتی بخواه....

برای همه ی بیماران شفا بخواه...اگر تو بخواهی می شود...بخواه...


[ سه شنبه هشتم مرداد 1392 ] [ 3:6 ] [ آوا ] [ ]