کما

هدف اینه که هرکی به زبون خودش حتی یه بار برای سلامتیش دعا کنه...

سمیه در خواب..(پست ثابت :دوستان عزیز، خبرهای جدید در پستهای بعدیه)

 

بچه ها این سمیه ی مهربون ماست....

این عکس و این نگاهش دلم رو به درد میاره..

عزیزی که نزدیک 2ساله از ما کمی فاصله گرفته...

و طاقت ما رو طاق کرده...

کسیکه خدا کمکش کرده تا الان پیش ما بمونه...چون دکترها بعد از تصادفش

حرفای ناامیدکننده ای زده بودن....

سمیه همیشه دغدغه ی یه زندگی آروم و یه کار مناسب رو داشت

و همیشه میگفت من نمیخوام منتظر سرنوشت بمونم و همیشه

برای تغیییر وضعیتش تلاش میکرد...بعد از مدتها که برا گرفتن مجوز بیمه صبر کرده بود

تو اون روز لعنتی(27 تیر ماه ) برا کار از خونه بیرون زد و درحالیکه عابر بود با ماشین تصادف کرد...

و سرش ضربه ی بدی خورد....دکترها به موندنش امید نداشتن..

اما خدا خواست و الان سمیه تو یه خواب سنگین و بادرد زیاد هنوز کنار ماست..

روزی که برا اولین بار به ملاقاتش رفتم باورم نمی شد

از دور میدیدمش که بی حرکت خوابیده بود...

و وقتی بعد از مدتی بخاطر فاصله ی زیاد به دیدنش رفتم

و تن ضعیفش رو دیدم از همه چیز این دنیا ترسیدم...

خیلی تلاش کردم تا یه لحظه چشماشو باز کنه ..لحظه ی دردناکی بود

بمن توصیه کرده بودن که گریه نکنم واز خاطرات خوب براش تعریف کنم برا تقویت روحیه اش

ومن بهترین خاطراتمون رو با بغض خفه کننده و اشکهایی که آروم میریختن

مرور میکردم...مگه میشد اون وضع رو دید و اشک نریخت...

بچه ها

خواهش میکنم براش دعا کنید

امیدوارم به دعای شما هر روز بهتر بشه و از این وضعیت بیرون بیاد..

 

سمیه جان خیلی منتظر موندم که کار به اینجا نکشه که بخوام بی صدا باهات حرف بزنم..

خیلی منتظر موندم تا این خبر رو بشنوم که سمیه چشماشو باز کرده

 تا بچسبم به سقف ، از خوشحالی...

تا اشک بریزم اینبــــــــــــــــــــــار از خوشحالی.....

اما نشد که نشد...چند ماه هم رد کردی عزیزم...

ولی من به این امید که یه روز پا میشی و این روزای سختی که به ما گذشت

و میخونی برات می نویسم

این وب فقط برای توئه...به این امید ساختمش که خودت ادامه ش بدی...

دیگه طاقت ندارم ...پاشـــــــــــــو سمیه...!!!

هر روز و هر لحظه جلوی چشمامی ...

حتی لحظه ای که  خیلی شادم...از خودم خجالت میکشم وقتی یاد وضعیت تو میفتم...

از اینکه کاری از دستم بر نمیاد جز صلوات فرستادن برا سلامتیت خجالت میکشم...

تو فقط بگو نمی ری...

بازم میام پیشت ..ازین به بعد یه خونه مجازی ساختم که بیام

 و حضورت رو حس کنم...

 

 

[ سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 10:1 ] [ آوا ] [ ]


کما 970(یکشنبه 24 اسفند93)

کما970

کمــــــــــا به وقـــــت بهــــــــــــــــــار

بهــــــــــار سمــــــــیه انشــــــــــالله

سال نو پیشاپیش مبارکـــــــــــــــــ

[ یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 13:17 ] [ آوا ] [ ]


کما 964( دوشنبه 18 اسفند 93)

کما964

سلام به سمیه ی نازنین ..

سلام به دوستای خوب...

سلام به بهاره دوباره که داره میرسه ..سلام به امیدهای تازه ...

اینکه نبودم باز منو بببخشید ولی خیلی اتفاقها افتاد که فرصت نوشتن نداشتم ...یا نبودم که بنویسم ...

شاید این آخرین فرصت برا نوشتن قبل از سال باشه ...

ازینجا بگم که برا دیدن سمیه رفتم حدودا دو هفته پیش مامانش میگفت سرمای بدی

خورده بود و تازه بهتر بود ..که این باعثه بی حالیش شده بود ...روزی هم که دیدمش

زیاد سرحال نبود ولی خداروشکر بهتر بود ..یک بارم تلفنی مادرش جویای حاله مادرم شده بود

( چون مامانه خودم بیمارستان بستری بود و حالش خوب نبود ) گفتن که سمیه  بهتره ...

ولی همچنان در همون حالت هاست ..

کاش میشد سمیه یه حرکت جدید داشته باشه قبله ساله نو ...

و کنار سفره ی هفت سین امسال جبران دو ساله گذشته رو بکنه.....آمین .

+راستش از شما چه پنهون منم به لطف  خدا مامان شدم و یه مدتیه درگیر

حال و احوالاته این روزام بودم :-)

برای دادنه این خبر واقعا جای خالیه  سمیه و آغوش خوشحالیش احساس میشد ..

و دیگه اینکه خودم درگیر یه سرما خوردگی بد شدم ..که امیدوارم هیچکس دچارش نشه ...

خلاصه این بود که مدتی نبودم ..

ولی سال 94 بهترین لحظات و بهترین شادیها ..رو براتون آرزو میکنم ..

آرزو میکنم به برکت دعاهای سال تحویل شما چشمای سمیه هم جون بگیره و

بیدار شه ...آمین..

ممنونم از یکسال همراهیه صبورانه ی شما ...

هزاران بار سلامتی سعادت و خوشی نصیبتون باشه ....به امید روزهای خوش..

 

[ دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 11:27 ] [ آوا ] [ ]


کما 933( جمعه17بهمن 93)

کما933

سلام سمیه جون هر جایی و صدامو داری سلام

همچنان با باقی دوستان همراهت بیادتیم ...همچنان دلتنگتیم ...همچنان منتظریم

همچنان میشمریم روزها رو ....همچنان به معجزه ی خدا امیدواریم ....جز این را باور نکن...

چند روزی میشه که مامانت لطف کرد و باهام تماس گرفت چون مدتیه نتونستم بیام به دیدنت..

شاید ته دلش حس کرده از یاد بردمت ..یه چیزی تو صداش بود غیر از دلگیری از دنیا ،

شاید دلگیری از آدمای دنیا ...ولی حرفام  رو که شنید خودم خیالم راحت تر از مادرت شد ...

اما از حالت پرسیدم که متاسفانه مثه این 933 روزی که گذشت بی صدا و ساکت دراز کشیدی

گاه و بیگاه به لبخندهای مادرت جواب میدی ..و چندان پیشرفتی که قابل توجه باشه نداشتی ..

من منتظر بیشتر از اینهام که میدونم میدونی و میتونی به لطف خدا ....

 

+ دوستان کامنت یکی از دوستای خواننده ی این وب وبلاگ رو میذارم

که خیلی محتاج دعای شماست ...دلم خواست در سلامتیه عزیزش

سهمی داشته باشیم حالا که ازمون کمک خواسته ...پس برای سلامتی همه

بیماران از جمله این عزیز دعا کنین...این درخواست رو براتون میذارم:

  چهارشنبه 15 بهمن1393 ساعت: 2:0 توسط:الهام
باسلام از سایت خوب وارامش دهندتون خاهش مندم برای جوانی که یک هفته هست که در اثر گاز گرفتگی رفته تو کما وما امیدواریم خوب بشه دعا کنید وامیدوارم امام حسین سمیه جان به حق خودش شفا بده چون مادرش داره دق میکنه براش وتمام مردم براش دعا میکنن فقط معجزه بشه

 

 

 

[ جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 23:22 ] [ آوا ] [ ]


کما916(سه شنبه 30دی 1392)

کما 916

کما 916

کما 916

کما 916 روز گذشت...بیادتم هنــــــــــوز....خدایا بیادش باش....

 

[ سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ ] [ 23:22 ] [ آوا ] [ ]


کما895( سه شنبه 9دی 1393)

کما 895

سلام به خدای مهربانم

سلام به سمیه ی نازنین...

اینکه همیشه برام یه همراه خوب بودی شکی نیست ولی

یه روزایی اگه نباشی انگار خیلی چیزا کمه ....روزایی که خیلی شادم و روزایی که خیلی غمگینم

باورت میشه سمیه امروز من هم خیلی شادم هم خیلی غمگین....

میدونم اگه بودی مثه یه رفیق چند هزار ساله برای خوشحالیم محکم فشارم میدادی تو بغلت

و میدونم مثه روزایی که غم مامانمو داشتم ..غم خودمو داشتم  هر لحظه که نگران بودم

باعث دلگرمیم بودی....

میدونی که من یه بابای خوب ، همسر خوب ،برادر خوب دارم( والبته یه زنداداشه همراه)

ولی بهتر میدونی که هیچ کدوم طاقت دیدن اشکای منو ندارن ...

حتی برای اینکه سبک شم ....برای اینکه حالم بهتر شه

ولی وقتی تو بودی راحته راحت بودم....

شاید این خودخواهیه که فک کنی تو رو برای لحظه های خودم میخام و کمبودت رو حس میکنم

ولی باور کن حاضرم نبینمت و تو سالم باشی...

اگه امروز بودی و میدیدمت مطمئن باش هم خیلی خوشحال بودیم هم خیلی ناراحت ...بماند..

به امید سلامتیت رفیق...

 

[ سه شنبه نهم دی ۱۳۹۳ ] [ 11:35 ] [ آوا ] [ ]


کما 880( دوشنبه 24 آذر92)

کما880

سلام به خدای مهربانم ..

سلام به دوستانم..

امروز غروب زنگ زدم بالاخره .....

مثل همیشه ...هیچ حرف و دیالوگ جدیدی بین من و مادرت نبود سمیه ..

اینکه همون جور میگذرونی ..

اینکه گاهی سرحالی گاهی بی حال ...

اینکه همچنان تو یه خواب عمیقی ، از همه ی ما دل بریدی...

حرفای نگفته بهت زیاد دارم ...کاش میشد بگم و بشنوی

بتونی باهام بخندی..شاد شی...کاش میگفتیم مثل قبل تا غصه هامون خالی شه ...

یا نه..نمیخواد خالی شه ...فقط بدونیم تو دنیا کنار همیم تو شادی و غمهامون...

حالم خوبه سمیه ...و دوست داشتم این حاله خوب و باهات تقسیم کنم ....

تو بهترینی رفیق....

صدات هنوز تو گوشمه.....

لبخند و غمهای تو عکسات هنوز برام همون حس رو دارن..تازه ن..میشه برگردی؟

 

[ دوشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۳ ] [ 1:27 ] [ آوا ] [ ]


کما876( چهارشنبه 19 آذر92)

کما 876

 

سلام به همگی...

هنوز امیدوارم ولی خبر جدیدی از وضعیت سمیه جون ندارم .....

راستش چند روزه دوست دارم زنگ بزنم و حالش رو از مامانش بپرسم

اما هر بار که میگن همونجوریه و تغییری نکرده ، حس میکنم دارم عذابش میدم:-(

خدایا سمیه رو یادت بمونه ...........

[ چهارشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۳ ] [ 18:25 ] [ آوا ] [ ]


کما 858(شنبه 1 آذر93)

کما 858

سلام به خدا ی مهربانم

سلام به سمیه عزیزم

که این چند وقته وجودش رو و لبخند ش رو از من نگرفته ، تو خواب هم شده

گاه وبیگاه بهم سر زده...تو خوابهای من که حالش خوب بوده...

امیدوارم همیشه تو خواب و بیداری خوب ببینمش..

شب تاسوعا تو خواب خبر بدی ازش بهم داده بودن ....منم گریه کنون میرفتم سمت خونشون

از بغض داشتم خفه میشدم ...رسیدم در خونشون و میخواستم ببینم که دروغه ...رفتم داخل

و دیدم سمیه دراز کشیده و همه خانوما با چادر نماز رو به سمیه سجده کردن..انگار دارن نماز میخونن

ولی سمیه وقتی منو دید ، مثله کسایی که چندین ساعت خوابیده باشن و از خواب خسته باشن

نشست و سلام کرد..منم با همون حاله بدم ازش پرسیدم سمیه خوبی ؟

گفت : خوبم ولی خسته م....منم از شدت هیجان خوب بودنش و گریه زیادم از خواب پاشدم ...

تو همون حاله خودم یکم دیگه براش اشک ریختم و دوباره خوابیدم ....

من تعبیر خواب بلد نیستم ولی تو ذهن خودم اینجوری فک کردم ...حتما همه ی اونایی که تو خواب

 دور سمیه بودن همه ی اون کسایی هستن که دارن تو بیداری براش دعا میکنن.......

اینجوری دلم  قرص شد...

بعد ازون هم به خوابم اومد و خوبه خوب بود ...دیشبم دیدمش...:-)

+ یک هفته ای میشه با مامانش تماس گرفتم و حالش رو پرسیدم که گفتن :

بعد از اون عفونتی که از سرش خارج شد حال عمومیش خوبه ..

سوراخی که رو سرش بابته عفونت ایجاد شده بود بسته شده ...و چند روزی

هم خونه ی مادر بزرگش رفته بود مهمونی:-)

+ شرمنده بازم دیر پست گذاشتم ..به امید خبرای خوب ...

 

سمیه بودن

[ شنبه یکم آذر ۱۳۹۳ ] [ 12:52 ] [ آوا ] [ ]


کما837(شنبه 10آبان 93)

کما837

 شد حدودا 2 سال و 4 ماه..

نمــــی توانم زندگیت را روشن کنم ...
ولــــی
شاید
اگــر
چشمــ هــــایت
به تاریـــکی عادت کنــــد ،
ببــــینی
که من ...
کنــــارت ایستاده ام !

یا حسین خودت کمکش کن...

التماس دعا...

[ شنبه دهم آبان ۱۳۹۳ ] [ 13:37 ] [ آوا ] [ ]


کما 829

کما829( جمعه 2 آبان 93)

سلام به خدای مهربون

سلام به دوستان همراه ....

انگار خدا هم میخاد سمیه خوب شه ...این فکر بهم آرامش خیال میده ....

خبری که دیروز از سمیه بهم رسید این بود که :

خدا رو شکر "عفونت ها و مایع از مغز  "سمیه جون خودبخود خارج شده و در حال حاضر حالش خوبه ..

خدایا متشکرم ....

همین که یه بار دیگه تو اتاق عمل نرفت جای شکرش باقیه ..

ممنون دوستان از دعای شما ....

 

 

[ جمعه دوم آبان ۱۳۹۳ ] [ 14:33 ] [ آوا ] [ ]


کما813( چهارشنبه 16 مهر 93)

کما 813

خدای من سلام

سلام به همه ی معجزه هایی که در پیش داری ...

سلام به همه ی امیدواریها و انرژیهای مثبتی که در چهار گوشه ی دنیایت گسترده ای ....

به تمام تلاشی که در لبخندهای گاه و بیگاه سمیه میگنجانی تا تو را همواره شکر کنیم ...

سلام دوستان خوب من و سمیه ...شرمنده که مدته زیادی بود که ننوشتم ..

وقتی میشمردم تا به 813 رسیدم ...بیشتر شرمنده ی چشمای منتظر شما شدم ...

من یکشنبه ظهر 13 مهر با هزار امید به دیدن سمیه رفتم ...وارد اتاقش شدم و بعد یه سلام کشدار

لبخند سمیه رو دیدم ...دلم تازه گرم شده بود از این همه روحیه تو این همه مشکلاتش..

مامانه سمیه مثله همیشه چشمش پر اشک شد ..

به گفته ی خودش دیدنه ما اونو یاد روزای گذشته میندازه ..

بعد از سمیه و وضعیتش گفت ...اینکه چند روز پیش بعد این مدتی که حال عمومیش در کل خوب بود ،

چند روزی تب میکنه ...علتش سرماخوردگی نبود به گفته ی دکتر ...و چند روز بعد روی پیشونیش

ورم میکنه و قرمز میشه ...و متاسفانه دوباره این عفونت مثله اینکه دست از سر سمیه برنداشته و

باعثه یه سوراخ رو پیشونیش میشه ...و کلی عفونت ازش به مدت 2 روز خارج میشه...

قبل از این هم پرونده ی سمیه جون توسط آشوغ عزیز پیش پرفسور سمیعی برده شده بوده و نظرشون

درباره ی وضعیت سمیه این بوده که به دلیل عمل های متعدد، مغز خیلی آسیب دیده و نیاز به معجزه س..

از قرار بابته این عفونت مجدد ، به احتمال زیاد عمل میشه ..

این هشتمین باره که سمیه قرار زیر تیغ جراحی بره ..

خدایا هنوز منتظری ؟منتظر چه اتفاقی هستی ...؟

سمیه که بعد ازهفت بار عمل و بیهوشی و مشکلاته بعدش ...هنوز برای دلگرمی ما لبخند میزنه !

خدایا کی میشه تو هم به سمیه یه لبخند کوچولو بزنی ؟ باور کن با لبخند تو به زندگیه سمیه همه چی حله ...

در کل روزیکه سمیه رو دیدم بارها به حرفای ما و شوخیهای من و مامانش لبخند زد

و حالش خوب بود اما حیف که ....امیدوارم خدا کمکش کنه...باز هم...

بچه ها متاسفم که بعد این مدت این خبری بود که نوشتم ..

اما بازم براش دعا کنید ...

برای تمام تلاشهای مادرش..برای دل مادرش ،

که خدا سمیه رو بهش برگردونه ..ممنونم ازتون ...

تا خبرهای بعد ..

 

[ چهارشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۳ ] [ 14:51 ] [ آوا ] [ ]


کما762( دوشنبه 27 مرداد)

کما 762

سلام به سمیه ی خندونم ....

بچه ها خلاصه باز قسمت شد رفتم دیدن سمیه ...روز شنبه حدودای ساعت 7

رو تختش دراز کشیده بود ..مثل تمام اون 762 روز ....

یه هندزفری تو گوشش و آروم دراز کشیده بود ..چشماش باز بود به روبرو ..

رفتم کنارش سرمو آوردم پایین تر و سلام کردمو دستشو گرفتم ...مثل همیشه ...

سرشو برگردوند طرفم با یکم ته لبخند ...این حرکتش خیلی بهم امید تازه میده ...

باباش اومد و یکم احوالپرسی کرد و ما رو تنها گذاشت .....

منم تا میتونستم پشت هم حرف زدم ....آخه وقتایی که مامان سمیه هست بیشتر

با مامانش راجع به سمیه و چیزای دیگه حرف میزنیم .خلاصه ...

سعی کردم از قدیم و جدید هر چی میاد تو ذهنم بگم ....سعی کردم بخندونمش ....

در ضمن گفتم که خیلی از دوستای جدیدش هم برای سلامتیش دعا میکنن:-)

تو این فاصله ی تقریبا 45 دقیقه ای که پیش سمیه جون بودم دوبار یه لبخند حسابی زد

و منم از حرکتش که قشنگ میفهمه حرفامو خندیدم ...بلند خندیدم ...

یه بار داشتم میگفتم بهش که سمیه جون فک نکنی یه وقت اگر دیر بهت سر میزنم

فراموشت کردم...( اینو اینجا براش مینوشتم ولی نشده بود که زیر گوشش بگم)

گاهی وقتا نمیشه .....ینی روحم تازه شد وقتی لبخندشو دیدم ..

خیلی وقتا دهنشو تکون میداد مثله حالته حرف زدن ولی هیچ صدایی نمیومد ..

منم پشت هم حرف میزدم بدون گرفتن جواب ...

یه بارم از قصد رفتم زیر گوشش یه چیزی گفتم بهشو خندیدم ....

مثله حالت خرناس کشیدن یه صدایی ازش در اومد..

منم جدی شدم بهش گفتم قربونه عکس العملت:-ه

یهو خندید ...اینبار خیلی لبخندش قشنگ تر بود ..

ینی قشنگ یاد روزایی افتادم که با هم شوخی میکردیم

یا همو ضایع میکردیم و میخندیدیم....اونروز ارتباط خیلی خوبی داشتیم ...

ینی او دو تا لبخند قشنگش خیلی حالمو خوب کرد ..:-)

کاش این قرصا میذاشت که هوشیار تر باشی ....

ازت قول گرفتم که سعی کنی زودتر خوب شی...

سعی تو بکن رفیق ...خدا به همراهت ...

+ بابای سمیه که میگفت وضعیت تغییری نکرده ...اما امیدوارم همینجوری نمونه به یاری حق..

+ در ضمن یکی از دوستای گلمون چند روز پیش میگفت ختم 1000 بار سوره ی مزمل

که کوتاه هم هست به شفای مریض کمک میکنه..

هر کس تونست به سهم خودش هر چقدر تونست وقت کرد برا سمیه جون بخونه ....

ممنون میشم

﴿ سورة المزمل - سورة ٧٣ - تعداد آیات ٢٠ ﴾

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم

یَا أَیُّهَا الْمُزَّمِّلُ ﴿١﴾ قُمِ اللَّیْلَ إِلا قَلِیلا ﴿٢﴾ نِصْفَهُ أَوِ انْقُصْ مِنْهُ قَلِیلا ﴿٣﴾ أَوْ زِدْ عَلَیْهِ وَرَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلا ﴿٤﴾ إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلا ثَقِیلا ﴿٥﴾ إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْئًا وَأَقْوَمُ قِیلا ﴿٦﴾ إِنَّ لَکَ فِی اَلنَّهَارِ سَبْحًا طَوِیلا ﴿٧﴾ وَاذْکُرِ اسْمَ رَبِّکَ وَتَبَتَّلْ إِلَیْهِ تَبْتِیلا ﴿٨﴾ رَبُّ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ لا إِلَهَ إِلا هُوَ فَاتَّخِذْهُ وَکِیلا ﴿٩﴾ وَاصْبِرْ عَلَى مَا یَقُولُونَ وَاهْجُرْهُمْ هَجْرًا جَمِیلا ﴿١٠﴾ وَذَرْنِی وَالْمُکَذِّبِینَ أُولِی النَّعْمَةِ وَمَهِّلْهُمْ قَلِیلا ﴿١١﴾ إِنَّ لَدَیْنَا أَنْکَالا وَجَحِیمًا ﴿١٢﴾ وَطَعَامًا ذَا غُصَّةٍ وَعَذَابًا أَلِیمًا ﴿١٣﴾ یَوْمَ تَرْجُفُ الأرْضُ وَالْجِبَالُ وَکَانَتِ الْجِبَالُ کَثِیبًا مَهِیلا ﴿١٤﴾ إِنَّا أَرْسَلْنَا إِلَیْکُمْ رَسُولا شَاهِدًا عَلَیْکُمْ کَمَا أَرْسَلْنَا إِلَى فِرْعَوْنَ رَسُولا ﴿١٥﴾ فَعَصَى فِرْعَوْنُ الرَّسُولَ فَأَخَذْنَاهُ أَخْذًا وَبِیلا ﴿١٦﴾ فَکَیْفَ تَتَّقُونَ إِنْ کَفَرْتُمْ یَوْمًا یَجْعَلُ الْوِلْدَانَ شِیبًا ﴿١٧﴾ السَّمَاءُ مُنْفَطِرٌ بِهِ کَانَ وَعْدُهُ مَفْعُولا ﴿١٨﴾ إِنَّ هَذِهِ تَذْکِرَةٌ فَمَنْ شَاءَ اتَّخَذَ إِلَى رَبِّهِ سَبِیلا ﴿١٩﴾ إِنَّ رَبَّکَ یَعْلَمُ أَنَّکَ تَقُومُ أَدْنَى مِنْ ثُلُثَیِ اللَّیْلِ وَنِصْفَهُ وَثُلُثَهُ وَطَائِفَةٌ مِنَ الَّذِینَ مَعَکَ وَاللَّهُ یُقَدِّرُ اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ عَلِمَ أَنْ لَنْ تُحْصُوهُ فَتَابَ عَلَیْکُمْ فَاقْرَءُوا مَا تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ عَلِمَ أَنْ سَیَکُونُ مِنْکُمْ مَرْضَى وَآخَرُونَ یَضْرِبُونَ فِی الأرْضِ یَبْتَغُونَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ وَآخَرُونَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَاقْرَءُوا مَا تَیَسَّرَ مِنْهُ وَأَقِیمُوا الصَّلاةَ وَآتُوا الزَّکَاةَ وَأَقْرِضُوا اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا وَمَا تُقَدِّمُوا لأنْفُسِکُمْ مِنْ خَیْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللَّهِ هُوَ خَیْرًا وَأَعْظَمَ أَجْرًا وَاسْتَغْفِرُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ ﴿٢٠﴾

 

[ دوشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۳ ] [ 16:11 ] [ آوا ] [ ]


کما755( دوشنبه 20مرداد)

کما755

سلام به سمیه عزیزم ...در اینکه نمی نویسم ولی بیادتم شک نکن ..

سمیه هر جایی میدونی که من این روزا چقدر درگیر مشکلات اطرافیانم و خودم بودم ...

و با خستگی تمام به خونه برگشتم ..امیدوارم منو ببخشی که نشد حالی ازت بپرسم ..

تو پست بعدی بزودی ازت خبر میگرم و برا دوستامون میذارم ....

خدایا نمیخوای کاری کنی :-(

[ دوشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۳ ] [ 18:58 ] [ آوا ] [ ]


کما726(یکشنبه 22تیر93)

کما 726

سلام به خدای مهربانم

کما بوقت تو سمیه...بوقت دلتنگی برای صدای تو ....

کاش اونقدر زود، یکهو ،یکجا ،خدا بخواد ،و همه چی ازین رو به اون رو بشه که نفهمیم چی شد و چطور شد

کاش اونروز بزودی برای ما هم برسه که با هیجان به دیگران بگیم:

"یه دوست مهربون داشتیم که فقط خواست خدا بود ...معجزه شد که دوباره چشماشو باز کرد ..."

کاش تو هم موضوع همین روزهای یه برنامه مثه  ماه عسل شی ...

کاش مردم بدونن از روزهایی که تو چه عذابی کشیدی تو این دو سال ...تو و خونواده ت...

داره 2 سال میشه سمیه ..حواست هست ؟!!!!

خدایا ..خدای من ..سمیه حواسش نیست ...نمی تونه باشه...دست خودش نیست ...

اما تو که حواست هست ...تو که دستت هست ...چرا بازم منتظری ؟

منتظر چی هستی ؟منتظری که ما هیچی ...یه مادر به کجا برسه که تو دلت راضی شه ..

خدایا نکنه یه وقت .....نه نمیکنه !!! هیچوقت ......

حکمت سمیه معجزه ی توست ...قسمت سمیه تجربه ی بهترین روزهای توست...

داره کم کم میشه 2 سال ....داریم میرسیم به 27 تیر ماه 93...

خدایا دوباره نخواه که روزا رو بشمریم...نخواه.....

خدایا صدامو داری ؟.....

 

+ دیشب زنگ زدم و تلفنی جویای حال سمیه شدم ..مامانش مثل خیلی از مواقع همینو گفت :

سمیه بد نیست ..همونجوریه ....گاهی وقتا بی حاله ..گاهی وقتا سرحاله ...

خدا رو شکر مشکل خاصی نیست تا ببنیم خدا چی میخواد ...

""اللهم اشفع کل مریض .....آمین یا رب العالمین"""

 

[ یکشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۳ ] [ 11:24 ] [ آوا ] [ ]


کما714( سه شنبه 10 تیر 93)

کما 714

سلام به خدا و سلام به ماه خدا

سلام سمیه جون ...ماه رمضون دوباره اومد ...بازم تو خوابیدی سمیه ...

اومدم از دوستامون خواهش کنم اگه تو این ماه رمضونی

قران خوندن ..صلوات فرستادن ...نماز خوندن ..هر جا یوقت یاد خدا بودن

تو رو فراموش نکنن...حتما معجزه ی امسالمون تو خواهی بود عزیزم...

اینکه چشاتو باز کنی و هر روز که بگذره سلامتیت برگرده ...

نشد که به نیت سلامتیت ختم قرآن بذارم اینجا ...چون چند روزی نیستم که کامنت ها رو جواب بدم و

سر و سامون بدم و نمیخام شرمنده ی دوستان بشم ..

ولی میدونم اینقد دوستای بامعرفت اینجا هست که اون لحظه های خوبشون رو با تو قسمت کنن

بیاد تو و برای تو دعا کنن..:-)...ممنونم از همه شون ...

طاعاتتون قبول..

 

[ سه شنبه دهم تیر ۱۳۹۳ ] [ 17:49 ] [ آوا ] [ ]


کما700( سه شنبه 27خرداد93)

کما 700 شد :-( 

سمیه صدامو داری ؟...

دیشب اخبار ورزشی میگفت مایکل شوماخر هم که بر اثر ضربه تو پیست اسکی رفته بود تو کما

دو روزیه بهوش اومده ..یه حسرتی اومد تو دلم .....کاش این خبر بزودی بهم برسه از طرفه تو ..

 

[ سه شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۳ ] [ 16:25 ] [ آوا ] [ ]


کما696(جمعه 23 خرداد)

کما 696

سلام خدای مهربانم

سلام سمیه جون

شش روز گذشت از دیدنت اما فرصت اینکه بخوام بنویسم پیش نیومد .. این روزا خیلی درگیرم ...

وفقط تونستم کامنت دوستان بامعرفت رو تایید کنم ...

اما جونم برات بگه شنبه 17 خرداد برا دیدنت اومدم خونتون ...حال عمومیت خوب بود ...

ومثل همیشه با اومدنم منو مهمونه یه لبخند قشنگ کردی وقتی صدات کردم و حالت رو پرسیدم..

مامانت ازت خواست اگه حس میکنی منو دستامو فشار بدی ..دستمو فشار دادی و من رو خوشحال .. مامانت هم از هوشیاری هات برام میگفت ...و اینکه به کارایی که ازت میخواد گوش میدی و انجامشون میدی ..

من که بودم ازت خواست دستت رو بلند کنی و مشت کنی و باز کنی و اینار رو انجام دادی ... دکتر ها گفتن مغزت در حال ترمیمه اما خیلی کند پیش میره ...چون ضربه محکم بوده ...

عزیزم ما همچنان منتظریم ..

سه شب بعد خوابت رو هم دیدم ...خیلی خوب بودی ...با هم بیرون از خونه بودیم خیلی یادم نیس .. یه روسری رنگ شاد گذاشته بودی مثه همیشه خوش سلیقه ....

خوشحالم برا دیدنم حتی تو خواب وقت میذاری ..

به امید دیدار دوباره ت ...

[ جمعه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۳ ] [ 14:38 ] [ آوا ] [ ]


کما 678( دوشنبه 5خرداد93)

کما 678

سلام سمیه جان ...

امیدوارم منو ببخشی که دیر مینویسم ولی مدیونی اگه فکر کنی فراموشت کردم

این روزا خیلی درگیر یه کارایی هستم که از نوشتنش اینجا معذورم..

چند باری هم که خواستم با مامانت تماس بگیرم بی وقت بود و هی به روز بعد موکول میکردم ...

تا اینکه دیروز مامانت زنگ زد بهم ...تو حال خودم نشسته بودم که اسمت افتاد رو گوشیم ....

یه لحظه قلبم یه حالی شد .:-).نمیدونم چرا گوشی رو برنمی داشتم ..

مکثم بابت این بود که میشه خودش زنگ زده باشه !!؟....:-)

مامانت بود ...برا احوالپرسی زنگ زده بود ...دستش درد نکنه ولی شرمنده شدم

که چرا خودم زنگ نزدم ..ولی باور کن درگیر بودم و به مامان توضیح دادم ..

خبر جدیدی که گفت منو ناراحت کرد چون هفته ی پیش بابت اینکه بعد از مشورت با دکترت

قرار بود مقداری از قرص هات رو کم کنن تا هوشیاری بیشتری به دست بیاری

ولی مثل اینکه بعد یه مدت ، یک روز دچار تشنج شدی و چن روزی درگیر بیمارستان شدی ...

خدایا این عذاب های طولانی رو نصیب هیچ بنده ای نکن ....

امیدوار بودم بعد این بی خبریه چند هفته ای ،خبر بهتری میگرفتم اما

خوبه که الان حالت خوبه و مثل هر روز آرزو میکنم

بزودی،همین الان ، همین فردا ،خبر بیدار شدنت رو بشنوم ..آمین خدای من ...

 

 

[ دوشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۳ ] [ 22:9 ] [ آوا ] [ ]


کما653(5شنبه 11 اردیبهشت93)

کما653

کما بوقت شب آرزوها

جایی از خواب هایم با من قرار بگذار .....دستم به بیداری ات که نمی رسد ...

امشب دعا میکنم برای همه ی کسانی که برای سمیه دعا کردن

برای خوشبختیشون..رسیدن به آرزوهاشون ..برای سلامتیشون ..برای آرامششون

امیدوارم تو این شب بزرگ سمیه هم به آرزوهاش برسه ..

آرزوهایی که 653 روزه لبه طاقچه ی اتاق سمیه ، گوشه ی لبخندش تو قاب عکس

خاک میخوره ....

برای لبخندهای از ته دلش ، برای خوشبختیش برای خوشبختیم برای خوشبختیتون دعا میکنم..

امشب خوشحالم چون خدا گفته بیا آرزو کن تا من برآورده کنم ...

به امیدش و بیاریش....



[ پنجشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ ] [ 16:1 ] [ آوا ] [ ]


کما 642(یکشنبه 31 فروردین 92)

کما 642

مادرم را هیچ وقت ندیدم که پرواز کند؛

زیرا به پایش؛

من را بسته بود؛

پدرم را؛

و همه ی زندگیش را ...

این شعر تقدیم به مادرم ...و مادر تو سمیه جان ...و همه ی مادرهایی

که همه ی زندگیشون رو وقف وجود ما و بودن ما کردن ...

روزت مبارک مادر

+ لازمه یه خسته نباشید هم از همین جا بگم به مادرت سمیه جون

تا جاییکه یادمه از حرفات ،مادرت درد زیاد داشت اما بادیدن دردهای تو

هیچوقت از درد خودش نگفت...

+ روز زن و روز مادر رو به همه ی دوستانم تبریک میگم ..


[ یکشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۳ ] [ 10:11 ] [ آوا ] [ ]


کما630(سه شنبه 19 فروردین 1393)

کما 630 ....19 فروردین 1393

سلام سمیه جان

سلام به روزهای جدید ..امیدهای جدید ...تو سال جدید ....

آخرین باری که دیدمت 16 فروردین سال جدید بود ...اولش بیدار بودی و لبخند رو لب دیدمت ..

اسمم و گفتم و گفتم منو میشناسی؟ خیلی آروم سر تکون دادی که ینی آره

حرف میزدم و سرمو چرخوندم تو هم چشمات رو گردوندی سمتم ...میخواستم ببینم چقد راست میگی :-)

خیلی خوشحال شدم ..گرچه چند دقیقه بعد کم کم دوباره خوابت گرفت و خوابیدی ....

با هر صدای کوچیکی چشمات باز میشد و آروم بسته میشد ...

مامانت مثه همیشه بالا سرت همراه دخترخاله ت بودن ....

قبل از دیدنت روز یازدهم عید زنگ زدم حالت و بپرسم بیام دیدنت که سونیاجون جواب داد و

گفت خونه مامان بزرگتی ....واز یه سری مشکلاتی که تو عید داشتی بهم گفت ...

از مامانت جویا شده بودم تلفنی دوباره که مثه همون روز با یه ذوق و هیجانه خاصی برام دوباره

توضیح میداد ..اولین بار بود بعد این مدت که تو کما بودی خیلی خیلی امیدوارتر از قبل

و خوشحال تر از قبل برام ازت حرف زد ...مامانت میگفت :

نزدیک عید لوله ای که بوسیله ی اون تغذیه میکردی خراب شده بود و غذا توش گیر میکرد

متاسفانه خیلی بهت سخت گذشت تا اینکه تو بیمارستان آریا رشت برات لوله رو تعویض کردن

اما لوله ای که گذاشتن مخصوص تغذیه نبود با وجود اینکه خونواده ت خیلی تاکید کرده بودن که

بهترین نوع لوله رو استفاده کنن اما بازم نمیدونم چرا بعضی دکترها سهل انگاری میکنن...

خلاصه عید بود و تعطیلات و دکترها پیدا نبودن ...چند روز بهمون سختی و گاهی بدون غذای کافی

برات گذشت تا اینکه به تهران آوردنت و دوباره لوله جدید گذاشتن ...

مامانت میگفت دوروز بهت داروهای مخصوصت رو نداده بودن

داروهای مخصوص مغز و اعصاب و اینا رو ...که باید استفاده میکردی

ولی بهرحال ندادنش هم تغییراته مثبتی برات داشت و مث اینکه هوشیاریت و

عکس العملهات اونقد بالا بود که مامانت میگفت فک میکردم الانه که سمیه حرف بزنه ...

اون روز همه رو میشناختی ...به حرفاشون و سوالهاشون با سر و حرکت دستت جواب میدادی

کارایی رو که ازت میخواستن با حرکاتت نشون میدادی ....

حتی اسم کسایی رو برعکس میگفتن و تو تایید نمیکردی

و با گفتن اسم درستشون سرت رو به نشونه تایید تکون میدادی ..

خوشحالم که وقتی اسم منم بردن منو یادت بود ...حتی اسم همسرم رو هم یادت بود ...

شنیدن این جملات از مامانت یه دنیا برام ارزش داشت سمیه یه دنیا ....اینکه اینقد

خوب مقاومت کردی و برا خوشحال کردنمون حتی تو اون حال تلاش میکنی برام ارزش داره ....

ولی با شروع اون داروها ، که مصرفش از نظر دکتر برات ضروریه دوباره

حالت خواب آلودگی بهت دست میده بیشتر و هوشیاریت انگار کمتر میشه ..

خیلی دنباله اون روز خیلی نزدیکم که خدا بخواد و همه چی تو سال جدید

برات به بهترین حالت رقم بخوره ...

خیلی دنباله اون روزه خیلی نزدیکم که داد بزنم و از خدا بابت

وجود سلامت تو، شکرش رو بجا بیارم .....

به امید همون روز خیلی نزدیک ...به امید خبرهای خوش از تو رفیق ...


[ سه شنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۳ ] [ 13:17 ] [ آوا ] [ ]


کما 605(یکشنبه 25 اسفند)

کما 605


کما به وقت سال تحویل

دلم میخواست جملاتم رنگه دیگه ای داشت .....رنگ و بوی سلامتی ...

سلامتی تو سمیه جان ...

باز هم تکرار جملاته سال قبل همین موقع ...

جای خالیه لبخند و هیجان و شور و حال تو برای چیدمان سفره ی هفت سین ..

برای خرید سنبل های سر سفره ...

کاش امسال این موقع آرزوهایم برای تو برآورده شده بود ....

اما هنوز هم دعا میکنم تا لحظه ی سال تحویل 93خبر خوش سلامتت رو بشنوم ...

سمیه جان با یک دنیا آرزوهای زیبا برای تو ، آخرین پست وب کما رو

در سال 92به پایان میبرم .....

به امید روزهای خوش ....

 

+یک دنیا آرزوهای خوب در سال جدید  برای تمام دوستانی که به وب سمیه

سر زدن و براش از خدا سلامتی خواستن..

+ در طول عید و تعطیلات اگه نتونستم کامنت های شما رو جواب بدم و یا تایید کنم منو ببخشید

چون امکانش شاید برام فراهم نشه ...ولی از همه تون بابت محبت هاتون ممنونم ..

و در اولین فرصت که پیش اومد کامنت ها رو تایید میکنم ..

پیشاپش سال نو رو به همه تون تبریک میگم و براتون آرزوی

سلامت و سعادت میکنم ....

[ یکشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۲ ] [ 13:47 ] [ آوا ] [ ]


کما595(پنج شنبه 15 اسفند 92)

کما 595

کما به وقت تولد تو سمیه جان

عزیزم ...برات بهترین ...بهترین بهترین لحظه رو همین الان از خدا میخوام ...

برات سالم ترین جسم ...زیباترین حرف ...مشتاق ترین نگاه ...رو همین الان از خدا میخوام ....

تولد دوباره ت رو از طرف خودم و همه ی دوستانی که اینجا باهات آشنا شدن بهت تبریک میگم



کما از چی بگه سمیه ..از اینکه  یکسال منتظر همچین روزی بود که لبخند تو رو ببینه ولی بازم نشد ..

ما بازم کنارتیم ...برات دعا میکنیم ..از خدا میخوایم ...انشالله همین امشب

یه زندگی پر از سلامتی ...شادی ...بهت هدیه کنه ...آمین یا رب العالمین


بیاد زیباترین لبخندت ....تولدت مبارک رفیق

[ پنجشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۲ ] [ 0:20 ] [ آوا ] [ ]


کما 592( دوشنبه 12اسفند)

کما 592


این گلها تقدیم به تو عزیزم ...

این روزا  تولد دوباره ی طبیعته ....

همه این روزا میگذره و هی میگذره ....اما ....بی.............

+ خدا رو قسم میدم به تموم دستهای دعای رو به آسمون که

تا به تحویل سال نرسیده خبر سلامتیت رو شکوفه ها ی خوش خبر فریاد بزنن....

و از تازگی و طراوت و سلامت جسمت خبر بدن .. ومن مثل همون شکوفه زیباتر از همیشه ببینمت..

آمین یا رب العالمین


+ سمیه جون تو آخرین خوابی که ازت دو هفته پیش دیدم 2 تا هدیه بهم دادی ..

اونقدر اون خواب برام واقعی بود که وقتی بیدار شدم باور نکردم فقط یه خواب بود....

اگه اون خواب تو اون شرایط تعبیر میشد (اون موقع منتظر یه هدیه بودم)

برام ثابت میشد که هر جای این دنیا که هستی ، هنوز گوشه ای از قلبت جا دارم ..

گرچه تعبیر نشد و واقعی نشد اما هنوز اون لحظه ی قشنگی که حتی

تو رویا و خواب برام رقم زدی  ارزشمنده ..

[ دوشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۲ ] [ 23:56 ] [ آوا ] [ ]


کما 578( دوشنبه 28 بهمن 92)

کما578

کما به وقت دعا

خدایا سلام

نمیدونم چرا مدتیه وقتی صبح زودتر از خواب بیدار میشم و سعی میکنم کمتر تو رختخواب باشم

و میام تا یه دوری تو دنیای اطلاعات بزنم خبرهایی رو میشنوم که آزار دهنده ست ...

امروز صبح ایمیلم رو چک کردم ...عزیزی خبری داد که برادرش در حین عمل دچار خونریزی شدید میشه

و به خاطر اینکه تجهیزات به خوبی نبوده خون به مدت 2 دقیقه به مغز نمیرسه و الان 16 روزه تو کماست...

از من کمک خواست ..بیشتر از همیشه احساس درموندگی کردم ....تنها کارم همیشه امید دادن به

آدمهاست این مواقع و این آزارم میده ...کاش خدا هیچوقت هیچ بنده ای رو در همچین حالی قرار نده ...

کاش خدا رو این قانون  که همیشه میگن : هر کسی رو که بیشتر دوست داره

بیشتر و سخت تر آزمایش میکنه تجدید نظر کنه ....یا حداقل با دردهایی که  عزیزانمون میکشن

صبر ما رو محک نزنه ...اصلا نمیدونم تا چه حد دارم درست حرف میزنم ..فقط تمام اون چیزهایی رو

میگم که همیشه در شرایط سخت آدمهای اطرافم بهم گفتن ...

دوستان خوبم لطفا برای این پسر 21 ساله هم دعا کنین تا از این وضعیت خارج شه

و خبر سلامتیش رو بشنویم ...من هر بار که بیادشم صلوات میفرستم برای سلامتیش

امیدوارم شما هم دریغ نکنین...متشکرم

+سمیه بیادتم رفیق دوست داشتنی

[ دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 9:56 ] [ آوا ] [ ]


کما571( دوشنبه 21 بهمن 92)

کما 571

خوب ببین...

زندگی زیباست...

رنگارنگ است...

روزها خوبند...

ماه ها بهترند...

و سالها عالی ترند...

می گذرند....

و تو تمامی خوبی ها را تجربه میکنی...


+تقدیم به سمیه نازنینم ....

+ شعر از : آرتا


[ دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 9:27 ] [ آوا ] [ ]


کما 565 ( 15 بهمن 92)

کما 565

به بهانه ی تولدم 14 بهمن92

سلام به خدای مهربونم

سمیه جون سلام ...

این دومین سالی بود که روز تولدم ،  تو با آرزوهای قشنگت منو همراهی نکردی ...

اما هنوز تو قلب من هستی ...تو ذهنم ..تو فکرم ..تو روزمرگیهام...تو دعاهام ...همه جا حضور داری

اولین SmS ساعت 12:05 شب قبل تولدم  دقیقا منو به یادت انداخت..چون همیشه  جزو اولین

نفراتی بودی که تبریک میگفتی ..تو این چند سالی که با هم آشنا شدیم ...

یادمه سال قبل بغضم ترکید ...اما امسال امیدوارترم و هنوز دعاگوت پیش خدای مهربون ..

سمیه پاشو و سلامتیت رو بهترین هدیه ی زندگیم تو اینروزا کن عزیزم ..پاشو...


+ سمیه بــــــــــــــــرف میاد ..یه برف خوشگل ..جات خالی 

یادش بخیر چند سال پیش ..برف ..من ..تو ..دوستان ..عکس ..پیاده قدم زدن تا خونه تون ..



[ سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 14:13 ] [ آوا ] [ ]


کما549( یکشنبه 29 دی)

کما 549

دنبال یه تصویر بودم از نهایت شادی و لبخند تو ..

پیدا نکردم ....

انگار قراره خودت اونو رقم بزنی ...منتظرم رفیق


[ یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۲ ] [ 3:21 ] [ آوا ] [ ]


کما 535( یکشنبه 15دی)

کما 535

سلام به خدای مهربانم

من و امیدهای تازه م ..

سلام سمیه جون ..چند روزی به شمال اومده بودم و یک روز و یک فرصت مناسب پیش اومد که

بعد مدتها که نشده بود ببینمت موفق به ملاقاتت بشم ..

عصر جمعه مثل همیشه مامانت با روی باز پذیرای ما تو اتاقت شد ..

این بار با مامانم به دیدنت اومدیم...به مامان سپرده بودم که وقتی دیدت یه وقت جلوی مامانت

گریه ش نگیره ..ولی تو همین حال و احوالها و دعا دونه هایی که رد و بدل میشد خودم

بغضم گرفت و سریع خودمو جمع کردم ...

چیزی که بعد مدتها از وضعیتت برام تازگــــی داشت این بودکه وقتی صدات می کردم و میگفتم سمیه منم

منو میبینی :

سرت رو میچرخوندی سمتی که من بودم یا مامانت بود ...نگاه میکردی و یه ته لبخندی

روی صورتت گاهی ..انگار دنیام رنگ روزای سابق میشد که با هم حرف میزدیم ...

یه امیدی تو دلم زنده میشد ..و شده ..

مامانت میگفت اگه صدامو میشنوی چشماتو ببند آروم ، میبستی و باز میکردی ..

آخ چقد خوشحال بودم ...تنها حسی که فکر میکنم میتونم اطمینان داشته باشم

گاهی که هوشیارتری باعث شه  وجود من رو هم کنارت درک کنی ، لمس دستات

و لمس گونه هات و لمس موهاته ...و این به خود من هم که ساعتی کنارت هستم آرامش میده ..

تنها کار این روزای من این شده که بهت ثابت کنم من آوایی هستم که هیچوقت از یادم نمیری ..

حتی شده چند ثانیه از هوشیاریت متعلق به من باشه برام خوشحال کننده ست ..

و تنها چیزی که نگرانم میکنه ، اینکه چشمات و باز کنی و خودت رو در این حالت ببینی ...

خدایا بهترین ، بهتـــــــرین ، بهــــــتـــــــــــــــرین ها رو برای سمیه بخواه ...

همین امروز ، همین الان ، همین حالا ..آمین

+ از نظر جسمی سمیه روز خوبی داشتی ولی به گفته مامانت گاهی داروها تاثیرات خودش رو ندارن

و بی تابی میکنی..به صداها عکس العمل نشون میدی ..گاهی از طریق دهان کمی غذا میخوری ..

ولی همچنان برای مامانت همون دختربچه ی نازی هستی که مراقبته همه جوره و خستگی ناپذیر...




[ یکشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۲ ] [ 17:16 ] [ آوا ] [ ]